تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 379

مساهمون:

ص٣٧٩
را هلاك كند . پس ما را تدبير بايد كردن تا دست اين مردمان از ما كوتاه شود و گزندى به ما نرسد . سجاح گفت ما را به يمامه بايد شدن سوى مسيلمة بن حبيب كه او نيز همچون من پيغمبر است و بر زمين ما دو تن پيغمبر ماندستيم ، و چون هر دو با يك ديگر گرد آييم و به يك ديگر بگرويم خلق را به دين خويش خوانيم . گفتند بود كه مسيلمه ما را نپذيرد كه او خود پيغمبرى دعوى همى كند ، و به يك جاى دو پيغمبر نبود . سجاح گفتا مرا خداى مىفرمايد كه به يمامه شو ، و بر من سورتى فرستاد و چنين همى گويد : عَلَيكُمْ بِاليَمامَةِ وَدَفُّوُا دَفِيفَ الحَمامةِ فَانَّها غَزْوَةٌ صَرّامةٌ لا يَلحَقُكُم بَعدها لامّةٌ . ايشان همه آهنگ يمامه كردند و روى به مسيلمه نهادند . و آن مردمان بنى تميم كه به دو بگرويده بودند چون عطارد و زبرقان و عمرو بن الاهتم و غيلان بن خرشه ، و مهتران عرب همه با او برفتند . پس مالك بن نويره با قوم خويش به حىّ خويش باز شد و با سجاح برفتند . مسيلمه را خبر آمد ، بترسيد و آن كسها كه با او بودند از يمامه بودند و از بنى حنيفه همه بترسيدند . و آن سپاه مسلمانان كه بر در يمامه بودند كه بو بكر فرستاده بودشان با شرحبيل ، چون خبر سجاح يافتند كه آمد با بنى تميم و بنى هذيل و بنى ثعلب ، بجمله بشكوهيدند و ندانستند كه چه بوده است . و مسيلمه نيز از او همى ترسيد . چنين گمان بردند كه او را خود مسيلمه خوانده است . از در يمامه به دو روزه راه زاستر شدند و بنشستند . و سجاح با سپاه فراز آمد . و مسيلمه چهل تن از بنى حنيفه پيش او باز فرستاد تا بدانند كه او به چه آمده است و چه خواهد كردن . و نامه نبشت به دو كه پيغمبرى اين زمين نيمى مرا بود و نيمى محمّد را ، چون محمّد بمرد ، جبريل بيامد و پيغمبرى همهء زمين به من سپرد ، و من آن نيمهء قريش ترا دادم ، و اكنون زمين نيمى مرا است و نيمى ترا ، و هيچكس ديگر را بدين اندر بهره نيست . و آن چهل تن سوى سجاح آمدند . و مر ايشان را بنواخت و كرامت كرد و از ايشان سخن پرسيد . ايشان پيغام مسيلمه بدادند و گفتند پيغمبرى اين زمين نيمى ترا است . سجاح بدان شاد شد . گفتا مرا نيز از خداى چنين پيغام آمده است و سورت آمده است و چنين گفته است : لا يرُّد النَصَفَ الَّا من حَنَفَ