تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 377

مساهمون:

ص٣٧٧
و دين او لختى از مسلمانى بود و لختى از ترسايى . گفتى عيسى روح خدا است و بندهء او است . نگفتى كه فرزند است . و گفتى شبانروزى پنج نماز كنيد . و خون مسلمانان و زنا بر ايشان حرام كرد ، و مى خوردن و گوشت خوك حلال كرد همچون ترسايان . پس اين دين بر ايشان عرضه كرد و از ايشان در خواست كه به دو بگروند و با بو بكر حرب كنند . بنى ضبّه دين او نپذيرفتند از بيم خالد . و اين مردمان كه با سجاح بودند از گروهى از بنى ثعلب بودند و گروهى از بنى هذيل ، و ميان بنى ضبّه و بنى هذيل عداوتها بود . پس چون سجاح از بنى ضبّه نوميد شد ، سوى بنى يربوع و بنو مالك نامه كرد و ايشان را به دين خويش خواند و گفت : من به اصل از بنى يربوعم ، اگر مرا ملك بود شما را است و اگر خواسته بود هم شما را است . مالك بن نويره با همه بنى مالك و پسرش وكيع با همه بنى يربوع او را اجابت كردند از ستيزهء بنى ضبّه را ، تا به بهانهء او با ايشان حرب كنند . و او ايشان را بپذيرفت . پس با ايشان گرد آمد ، گفت : به من و به دين من بگرويد و شريعت من كار بنديد . مالك بن نويره گفت : ما را زمان ده و با ما عهدى كن و صلح كن تا پيش تو اندر با مخالفان تو حرب كنيم ، و چون متابعان تو بسيار شوند آنگاه ما نيز متابع تو شويم كه محمّد كه پيغمبر ما بود اين چنين بسيار كردى با جهودان و با ترسايان ، و با كسهايى كه نه بر دين او بودندى صلح كردى و ايشان را زمان دادى تا از پس آن باز به دو بگرويدندى . سجاح گفت روا است ، و با ايشان صلح كرد . و مالك و وكيع با همه بنى مالك و بنى يربوع پيش او بيستادند ، و همه بنى تميم مختلف شدند . و هر كه هواى اين مردمان خواست از اين سوى آمدند . پس مالك بن نويره او را گفت : ما را دشمنان بسيارند چه فرمايى نخست با كه حرب كنيم . او گفت بگوييد تا ايشان چند قبيله اند و عدد ايشان چند است و از ايشان كه كمتر است و كه قوىتر است و كه ضعيفتر است . ايشان گفتند قبيلهء بنى ضبّه است و بنى عبد مناف و بنى فلان و بنى فلان و بنى الرباب . و آن همه قبايل بنى تميم را نام بردند و عددشان بگفتند . و از همه بنى الرباب كمتر بودند . و سجاح خواست تا نخست با آن مردمان حرب كند كه كمتراند ، و مالك بن نويره را گفت تا بنگرم كه خداى چه فرمايد تا با