تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 344

مساهمون:

ص٣٤٤
اين سخن از تو شنيدندى دو كس در تو خلاف نكردندى و همه مردمان ترا بيعت كردندى ، و ليكن تو در سراى خود نشستى ، مردمان پنداشتند كه ترا در آن هيچ حاجت و رغبت نيست ، و اكنون بيعت كرده شد اين شيخ را . على گفت : يا بشير ، چنين بر من واجب بود كه رسول خداى را در خانه بگذارم و دفنش نكنم و بيايم در خلافت با مردمان منازعت كنم و خصومت كردن گيرم ؟ ! پس ابو بكر گفت : يا ابا الحسن ، اگر من دانستمى كه تو در اين كار با مردمان منازعت خواهى كردن طلب آن نكردمى و مريد آن نبودمى ، و بدرستى كه مردمان مرا بيعت كردند . اگر تو نيز بيعت كنى ظنّ من به تو چنان است ، و اگر در اين وقت بيعت نمىكنى و مىخواهى كه در كار خود نظرى كنى ، ترا به كراهيت بر آن نمىدارم . پس اگر خواهى باز گرد تا آنگاه كه خواهى . على باز خانه شد و بيعت نكرد تا فاطمه را رضى الله عنها وفات رسيد . آنگاه پس از هفتاد شب از وفات فاطمه بيعت كرد . و عمر آن روز بانگ همى كرد يا مردمان ، بيعت كنيد با خليفت پيغمبر خداى پيش از آنكه شب آيد ، كه كسى نبايد كه شب بخسبد و او را امام نبود . پس چون شب آمد ، هيچكس نمانده بود اندر مدينه از مهاجر و انصار الَّا كه همه بيعت كرده بودند پيش از شب مگر على و حسن و حسين و اهل بيت و عبّاس و فرزندان و آنان كه از بالين پيغمبر جدا نشدند و به تعزيت مشغول بودند . پس بو سفيان بن حرب على را گفت : اين كار را به بو بكر دست باز دارى ، و او از بنى تميم است و اندر قريش هيچ قبيله نيست از ايشان كمتر و فروتر ، من بارى نپسندم و كس به مكّه فرستم و سپاه آورم چنان كه هر كس تعجب كنند ، و اين ولايت جز بنى اميّه را نپسندم . على گفت : دير است كه تو با مسلمانان عداوت همى كنى و كس را از تو جز زيان [ 223 a ] نبوده است . پس چون بو بكر بشنيد كه بو سفيان چه گفت و مىگويد بيعت نكنم ، هم اندر ساعت پسرش را يزيد بخواند و اميرى شام او را داد و آن جايها كه مسلمانان ستده بودند . و از همه فرزندان بو سفيان يزيد مهتر بود . پس چون بو سفيان بشنيد كه بو بكر پسرش را ولايت داد ، اندر شب برفت و بيعت كرد .