تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 341

مساهمون:

ص٣٤١

خبر خليفتى امير المؤمنين ابو بكر صديق رضى الله عنه

پس بشير بن سعد الانصارى گفت : نه به خداى كه كس از انصار وى را بيعت نكند پيش از من . آنگه بشير بن سعد فرا پيش شد و دست بر دست ابو بكر زد به بيعت . پس حباب المنذر گفت : چه ترا بر اين داشت يا بشير ، اين از براى حسد پسر عمّ خود سعد بن عباده كردى و كراهيت آنكه وى امير باشد . بشير گفت : نه و الله و ليكن كراهيت داشتم كه با قومى منازعت كنم در حقّى كه خداى ايشان را داده است دون من . حباب بن المنذر دست به شمشير برد و شمشير بركشيد و خواست كه مخالفت كند . انصار به وى شتافتند و دست وى بگرفتند و وى را ساكن گردانيدند . او گفت : مرا ساكن مىگردانيد و خود كرديد آنچه كرديد ، به خداى كه در پسران شما مىنگرم كه بر درهاى ايشان ايستاده باشند و از ايشان آب مىخواهند ، و كس آب ندهدشان . ابو بكر گفت : از من مىترسى در آن يا حباب . گفت : از تو نمىترسم يا ابا بكر ، و ليكن از آن مىترسم كه از پس تو درآيد . ابو بكر گفت : چون چنان بود تو آن بينى كه بر مراد تو نباشد در آن امر ترا بود . حباب گفت : هيهات يا ابا بكر ، از كجا بود آن ، چون تو و من هر دو گذشته باشيم و قومى از پس ما درآيند كه فرزندان ما را عذاب سخت مىكنند و مىرنجانند و استعانت