خواهش كردند بدين ، و هر يكى همى گفت بر تن من زن ، و هيچ سود نداشت . پس عكّاشه قضيب از دست پيغمبر بستد . پيغمبر گفت : فراز من آى . عكّاشه فرازتر شد . پيغمبر گفت : بزن و سخت مزن كه من بى نيروم و نتوانم زخم سخت برداشتن ، مردمان همه ترسيدند و بگريستند . عكّاشه گفت : اى پيغمبر خداى ، آن شب تو اين را بر من زدى من برهنه بودم ، و امروز تو ردا دارى و جامه ، اين چگونه بود . پيغمبر ردا و جامه باز كرد . عكّاشه قضيب را دست بينداخت و خويشتن به تن پيغمبر برافگند و روى بر پيغمبر عليه السّلام همى ماليد و به بانگ بلند همى گريست . و پيغمبر را آب از چشم بدويد و آن مردمان همه بگريستند به بانگ بلند ، و مزگت از بانگ گريستن و مويهء مردمان كه همى گريستند به هزاهز افتاد و بانگ گريستن به آسمان برشد . و عكّاشه يك دو زمان روى از پيغمبر بر نگرفت . پيغمبر گفت : چرا چنين كردى . گفت : همى ترسيدم كه من و اين مردمان نيز از پس اين روز ترا زنده نبينيم خواستم كه باز پسين روزى كه ترا همى بدرود كنم روى خويش را بر اندام تو برنهم تا مگر خداى عزّ و جلّ اندام من بر آتش دوزخ حرام كند . پيغمبر عليه السّلام سه بار بگفت حرام شد ، حرام شد ، حرام شد .
پس مردى برخاست و گفت : اى پيغمبر خداى ، به فلان روز يكى درويش از تو چيزى خواست ، تو مرا گفتى اگر چيزى دارى بده تا من ترا باز دهم . سه درم آن درويش را بدادم به فرمان تو ، از خداى خواه تا آن را به ترازوى من آورد . پيغمبر گفت : اين ترا بر من وام است و آن صدقه مرا است . فضل عبّاس آنجا نشسته بود ، پيغمبر او را گفت : اين مرد را سه درم بده . پس او را گفتا : اكنون به درويش ده اگر خواهى مزدش ترا بود . پس مردى ديگر برخاست و گفت : اى پيغمبر خداى ، من به فلان روز از فلان غنيمت به فلان كارزار سه درم بدزديدم كه مرا بدان نياز بود .
گفت : اى فضل ، آن سه درم از وى بستان و اندر بيت المال نه . پس مردى ديگر گفت : من دروغزنم و پليد زبانم ، مرا دعا كن تا اين از زبان من خداى عزّ و جلّ ببرد . پيغمبر او را دعا كرد . پس عمر خطَّاب آن مرد را گفت : خويشتن را بر سر مردمان رسوا چرا كردى ؟ پيغمبر گفت : رسوايى اين جهان به از رسوايى آن جهان .
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 326
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٣٢٦