بر مسلمانى اندر بودند نامه كرد تا مسلمانان را يارى كنند . پس همه گرد آمدند و او را بكشتند . و آگاهى به پيغمبر آمد و سخت شاد شد و از بيمارى نيرو گرفت و بيرون آمد به ميان مردمان ، عصابه اى بر پيشانى بسته از درد سر . و بيامد و خطبه كرد ، و خداى عزّ و جلّ را سپاسدارى كرد بر كشتن اسود ، و گفت : اين دو تن نيز ، مسيلمه و طليحه هم هلاك شوند ، و خداى عزّ و جلّ دين من از پس من تا رستخيز بدارد . و دوش من به خواب ديدم كه دو قدح شير دارم به هر دو دست ، و مرا آن همى ناخوش آمد . خداى عزّ و جلّ آن هر دو را از دست من ببردى ، و من گزارش اين آن همى كنم كه اين هر دو دروغزن را كه بر زمين پديد آمدند ، خداى عزّ و جلّ بردارشان .
پس به خانه باز آمد و زنان را همه به خانهء زن خويش ميمونه گرد كرد و از ايشان دستورى خواست كه بدين بيمارى اندر به خانهء عايشه شوم . و از خانهء ميمونه بيرون آمد دستى به كتف على بر نهاده و دستى به كتف فضل بن عبّاس ، و پايهاش به زمين بر همى كشيد تا به خانهء عايشه آمد و بر بستر بخفت و تبش بگرفت تا آخر ماه صفر . و نيز نتوانست به مزگت بيرون آمدن . چون هنگام نماز بود عايشه را گفت : مردمان گرد آمدند و مرا همى چشم دارند كه نماز كنم ، و من نتوانم همى شدن . بو بكر را بفرماى تا مردمان را نماز كند . عايشه گفت : اى پيغمبر خداى ، بو بكر مردى تنگ دل است و چون بر جاى تو بيستد خويشتن نتواند داشتن ، و گريستن [ 219 a ] آيدش ، كس ديگر را فرماى . پيغمبر عليه السّلام سه بار اين بگفت كه بو بكر را بفرماى تا مردمان را نماز كند . و عايشه هر بارى همچنين بگفتى تا آنگه كه پيغمبر چنين گفت كه شما بوديد كه برادرم را ، يوسف ، از راه بخواستيد بردن .
بفرماى تا نماز كند . بو بكر را بفرمود ، و هر پنج نماز بو بكر كردى .
و يك روز پيغمبر عليه السّلام از بيمارى سبكتر بود ، نماز بامداد بيرون آمد .
بو بكر به مزگت اندر پيش مردمان همى نماز كرد ، و چون پيغمبر به مزگت اندر شد ، دست بر كتف على نهاد . مردم تنحنح كردند . بو بكر نماز نبريد همچنانكه ايستاده بود باز پس آمد ، و پيغمبر عليه السّلام دست به پشتش بر نهاد و به محراب باز بردش
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 323
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٣٢٣