و خود بر دست راست او بيستاد . پس نتوانست ايستادن ، بنشست و همچنان نشسته نماز كرد . و بو بكر پيش او بر پاى ، و همه مسلمانان از پس بو بكر . چون نماز بكرد به خانه باز شد و بخفت . چون روزى دو سه بود سبكتر شد و دلش تنگ شد .
مولاى خويش ابو مويهبه را بخواند و دست بر گردن او نهاد و همى رفت نرم نرم تا از شهر بيرون شد ، به بقيع الغرقد شد ، آنجا كه گورستان شهيدان مسلمانان است ، و بر سر آن گورها بيستاد گفت : درود بر شما كه از آن كارها كه مردمان اندر وىاند آسوده ايد . پس به خانهء عايشه باز آمد . و عايشه بخفته بود و درد سرش گرفته و همى گفت : واى سر . پيغمبر گفت : واى از سر من است . عايشه گفت : اى پيغمبر خداى من از تو بيمارترم . پيغمبر گفت : كاشكى بودى تو بيمارتر از من تا من ترا به دست خويش به گور كردمى و ترا دعا كردمى . عايشه گفت : تو خواهى كه از گور من باز گردى تا زنى ديگر به زنى كنى . پيغمبر دست از آن سخن باز داشت ، در بستر بخفت و تبش گرفت و هيچ دست باز نداشتش . چون از ربيع الاول پنج روز بگذشت ، پيغمبر از زندگانى خويش نوميد گشت . عايشه را گفت كار من ببود .
شو پاره اى آب سرد آر و بر من ريز مگر سبكتر شوم و بيرون شوم و امّت را بدرود كنم و ايشان را اندرز كنم . عايشه آب بر روى پيغمبر همى زد . و آگاهى به مدينه اندر افتاد كه پيغمبر بهتر است و بيرون خواهد آمدن ، و بسيار مردم به مزگت اندر گرد آمدند .
و پيغمبر بيرون آمد و عصابه اى بر بسته از درد سر ، و به مزگت آمد و به منبر بر نتوانست شدن و بر پاى بر نتوانست ايستادن . بنشست و خطبه كرد و خداى را بستود و آفرين كرد و بر پيغمبران درود داد و بر خويشتن نيز درود داد ، و آن كسها را كه پيش او اندر كشته بودند و مرده بودند از مسلمانان همه را دعا كرد ، و مردمان را كار دين بفرمود . پس گفت : اى مردمان ، خداى عزّ و جلّ را يكى بنده است كه خداى او را گفتا اين جهان دوستتر دارى يا آن جهان . او آن جهان را گزيد و خداى تعالى آن از او بپسنديد و او را وعده كرد كه پيش خويش بردش . كس اين سخن اندر نيافت كه او بدين كرا مىخواهد مگر بو بكر . پس بگريست و گفت : اى
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 324
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٣٢٤