آمرزش خواهم . چون اين سخن بگفت نتوانست سر برداشتن ، سر به بالين برنهاد .
ياران گفتند اى پيغمبر خداى ، از پس مرگ تو ترا كه شويد ؟ گفت : هر كه به من نزديكتر . گفتند كه به گور كند ، گفت : هر كه به من نزديكتر از خويشان . گفتند به چه چيز كفن كنيم . گفت : هم بدين جامه كه من دارم با جامهء سپيد مصرى يا يمانى .
گفتند بر تو كه نماز كند . گفت : خداى شما را بيامرزاد و از دين و از پيغمبر پاداشن نيك دهاد كه چندين [ 220 a ] همى اندوه من خوريد . مرا بشوييد و به كفن اندر نورديد و بر سر گور بنهيد كه نخستين كسى جبريل بود كه بر من نماز كند ، پس اسرافيل ، پس عزرائيل ، پس شما اندر آييد گروه گروه و نماز كنيد مردان و زنان ، تا همه مردان و زنان امّت نماز كنيد . آنگه مرا به گور كنيد و از گور باز گرديد و بدرود باشيد . درود من بر شما و بر هر كه با من است از ياران و هر كه از امتان من تا رستخيز به من بگروند ، او را از من درود دهيد و بگوييد كه من روز رستخيز بر لب صراط شما را همى پايم ، و از صراط نگذرم تا امّت را از خداى عزّ و جلّ شفاعت نستانم . چون اين سخن بگفت ، گرانتر شد . و همه ياران از پيش او بيرون شدند ، و زنان گرد او اندر نشستند . و پيغمبر را عليه السّلام چشم به سر اندر شد و زبانش گران گشت چنان كه كسى را كه هوش از وى بشود . زنان گفتند او را خشكى گرفته است چنان كه پزشكى زنان بود . پس روغن بياوردند . پس اسما به دست خويش روغن به بينى او اندر ريخت . چون به هوش آمد [ گفت : ] اين كه كرد ؟ گفتند عبّاس كرد عمّت ، و نيارستند گفتن ما كرديم .
پيغمبر عبّاس را بخواند و گفت : اى عمّ ، چرا چنين كردى . عبّاس گفت : من نكردم . زنان گفتند ما كرديم كه خشكى بر تو چيره شده است و هوش از تو برفته است . پيغمبر عليه السّلام گفت : خداى مكناد كه به هنگام شدن هوش از من بشود .
پس گفت : هر كسى كه اندر اين جاى است همه را روغن به بينى اندر ريزيد مگر عبّاس را ، تا ايشان بىفرمان من ديگر چنين نكنند . پس چنان كردند كه پيغمبر فرمود . چون روز سديگر برآمد ، پيغمبر عليه السّلام گرانتر شد ، و آدينه بود و تبش سختتر شد ، و يكى ركوه بود او را از اديم ، بفرمود تا آن پر آب كردند و پيش
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 328
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٣٢٨