تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 325

مساهمون:

ص٣٢٥
پيغمبر خداى ، تنها و جانهاى ما فداى تو باد . پيغمبر دانست كه بو بكر آن را اندر يافت . گفت : يا با بكر ، مگر كه تو بدين جهان با من باشى . پس گفتا اگر من كسى به جز از خداى را به دوستى گرفتمى بو بكر را گرفتمى كه هيچكس با من چنان صحبت نكرد كه او كرد ، و خواستهء هيچكس مرا آن سود [ نكرد ] كه خواستهء او كرد . پس گفت : اى مردمان ، مرگ حق است و همه جهانيان را از او چاره نيست و از پس مرگ روزى است روز داد و قصاص . و جهانيان را يك از ديگر قصاص كنند . مهتران را از كهتران و كهتران را از مهتران ، و كس را محابا نبود و نه مرا . و اينك من با شماام ، از من همچنان بستانند و هر كسى را كه سرد گفتم همچنان بگويند ، و مرا از قصاص پاك كنيد تا چون پيش خداى شوم كسى را بر من حق نمانده بود . مردمان همه بگريستند و گفتند اى پيغمبر خداى ، هر حقى كه ما را بر تو است همه حلال است ترا ، و كرا بر تو حق است كه همه حق تو بر ما است . پس عكّاشة بن محصن الفزارى برخاست گفتا فلان شب به فلان جاى و فلان غزو من اشتر خويش پهلوى اشتر تو همى راندم ، تو قضيبى بگذاشتى كه بر اشتر خويش زنى ، بر تن من آمد و مرا سخت درد كرد و مرا آن قصاص بر تو است . پيغمبر عليه السّلام گفت : اينك تن من پيش تو است ، اگر خواهى كه بر زنى بر زن . گفتا : خواهم . پيغمبر را يكى قضيب بود خيزران بافته و به اديم اندر گرفته كه چون بر اشتر نشستى آن را بر دست گرفتى . پيغمبر بلال را گفتا : آن قضيب كه به خانهء من است به من آر ، و فاطمه را مگوى كه من قصاص خواهم كردن كه دل او برنتابد . و مردمان هر كسى روى به عكّاشه نهادند و گفتند شرم ندارى و از خداى تعالى نترسى . چه بود كه اين قصاص پيغمبر را بخشى . پيغمبر گفتا : چيز مگوييد كه حق خويشتن همى خواهد . عثمان گفت : اى عكّاشه ، اين قصاص به صد اشتر بفروشى و صلح كنى . و عبد الرّحمن همچنين گفت ، و هر كسى از ياران همى گفتند و هيچ سود نداشت . چون قضيب بياوردند ، على بن ابى طالب رضى الله عنه برخاست و گفت : اى عكّاشه ، پيغمبر زخم برنتابد كه تن او بى نيرو است ، [ 219 b ] به جاى يكى كه او را خواهى زدن مرا صد بزن هر چند نيرو دارى . و مردمان همه