پس پيغمبر را خبر آمد كه به زمين يمن مردى بيرون آمد نامش اسود و دعوى پيغمبرى همى كند ، و به زمين تازيان اندر مردى بيرون آمده است از بنى اسد نام او طليحه ، و مردمان بسيار از يمن و از تازيان بر اسود و بر طليحه گرد آمدند و بديشان بگرويدند و از دين مسلمانى برگشتند و مرتد شدند . و پيغمبر خود آگاهى مسيلمه داشت به يمامه . چون آگاهى اين دو تن ديگر بشنيد سخت اندوه آمدش و بيماريش بيفزود و به سگالش اين مشغول شد . و آن لشكر اسامه كه به شام خواستند رفتن باز ايستادند ، و مردمان بدين كار اسود و طليحه مشغول شدند . و اين اسود از بنى مذحج بود ، و كندا بود و مشعبد بود ، و چيزها كردى سبك كه مردمان را شگفت آمدى از سبك دستى ، و او به زبان فصيح بود و گشاده سخن گوى . و عبهلة بن كعب مهتر يمن بود و گروهى مذحجيان به يمن و گروهى از نجرانيان به دو بگرويده بودند . و از آنجا به صنعاى يمن شد . و آن از مملكت يمن است و شاهان آنجا نشينند ، و از آنجا بسيار مردم به دو بگرويدند . و طليحه بن زمين تازيان بيرون آمد ، و همه بنى اسد از دين برگشتند . و فروة بن مسيك كار دار يمن بود از دست پيغمبر ، او را از بنگاه خويش بيرون كردند . و عمرو بن معدى كرب با ايشان از دين برگشت . و هر كه از تازيان از دين برگشتند كار داران صدقات را بيرون كردند و صدقات باز گرفتند . و طليحه به زمين تازيان اندر بنيرو شد و سپاه جمع كرد و روى به بيابان نهاد . و به باديه اندر جايى است آن را سميرا خوانند ، آنجا لشكرگاه بزد و نماز و روزه از مردمان برگرفت . و تازيان بيشتر از پس او برفتند و به روى گرد آمدند . و او از لشكرگاه خويش پيغمبر را عليه السّلام نامه كرد و برادرزادهء خويش را بفرستاد و گفت : اگر خواهى كه صلح كنيم بر آن كنيم كه نيمى از زمين تازيان مرا بود و نيمى ترا . و اگر نخواهى ، بساز تا كارزار كنيم .
پيغمبر عليه السّلام آن برادرزادهء او را از پيش براند و گفت : برو كه خداى عزّ و جلّ ترا بكشاد و شهادت مدهاد . او سوى طليحه باز گشت .
و پيغمبر بدان بيمارى اندر نامه ها كرد سوى يمن بدان پادشاهان حمير كه آهنگ او كنيد و او را بكشيد كه او دروغزن است . و بدان تازيان كه گرداگرد يمن بودند و
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 322
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٣٢٢