ذكر وفات پيغمبر عليه السّلام
چنين گويند كه پيغامبر عليه السّلام به ذى الحجّه اندر سال دهم حجّة الوداع كرد و هم به مكّه نالان شد و به مدينه باز آمد . و روزى چند برآمد همچنان همى ناليد .
مردمان گفتند خستگى راه است ، و او به تن خويش اندر همى دانست . چون محرم اندر آمد سال يازدهم از هجرت ، بيمارى بر او گرانتر شد . و او را خبر آمد كه سپاه روم به حدّ شام اندر بجنبيدند و همه سپاهها گرد آمدند . او با آن بيمارى مردمان را گرد كرد و بفرمودشان كه بسازيد تا به شام شويد . و اسامة بن زيد را بر ايشان امير كرد . و اسامه از بيرون شهر لشكرها بزد ، و هر كسى ساز همى كردند و همى گفتند آزاد كردى را بر قبيلهء عرب ، مهاجر و انصار امير كرد . پس پيغمبر را عليه السّلام گفتند . گفت : او مر اميرى را سزا است ، و آنگه كه پدرش را ، زيد بن حارثه را ، بر لشكر موته امير كردم ، مردمان همچنين گفتند . پس اسامه زى پيغمبر اندر آمد .
پيغمبر او را سر فراز كشيد و به كنار اندر گرفت و گفت : نگر كه از اين كه مردمان همى گويند اندوه ندارى كه اندر پدرت همچنين گفتند و هم او سزا بود اميرى را و هم تو . و اسامه را بنواخت به زبان چرب و دعا كرد . و اسامه بيرون آمد و مردمان ساز راه همى كردند و به لشكرگاه بيرون همى رفتند .