و افكار و اوضاع شيعه آشنا شوند .
مدتى بعد اين جوان به منظور ييلاق به « سوريه » رفته بود و از آنجا به مصر ، او پس از بررسى و مطالعه در حالات مسلمانان آن نقاط به من نوشت :
« طرز قضاوت اهالى مصر دربارهء شيعه همان طرز قضاوت اهالى استان « دليم » است كه به شما اطلاع دادم و جريان ، عين همان جريان مىباشد » !
سپس اضافه كرده بود :
« آيا موقع آن نرسيده كه به وعدهء خود وفا كنيد و به اين وظيفه واجب كه بر دوش شماست قيام نماييد ؟ زيرا قيافهء شيعه در نظر آنها به بدترين صورت ممكن مجسم شده است » . . .
و بحثهاى ديگرى نيز در اين زمينه نگاشته ، و اگر چه مشروح و مفصل نوشته بود ولى همه عين حقيقت بود .
بيش از اين سكوت روا نبود
اين امور و جريانات زياد ديگرى مانند آن كه در روزنامههاى مصر و سوريه و امثال آنها مىبينيم و مقالات مسمومى كه گاه و بى گاه در اين زمينه منتشر مىشود ، و هر گونه تهمت و افترايى نسبت به شيعه مىبندند ، در حالى كه آنها از تمام اتهامات - مانند يوسف و برادرش - پاك و مبرا هستند ، ولى بدبختانه درد « نادانى و تعصب » درد بى درمانى است كه اطبا را نيز خسته كرده است !
آرى به دنبال اين جريانات فكر كردم نهايت ظلم و بى انصافى است كه بيش از اين سكوت كنم ، نه از اين جهت كه ظلم و ستمى بر شيعه باشد و بخواهم در برابر سيل اين تهمتها از آنها دفاع كنم ، بلكه از اين نظر كه بالاترين و مهمترين هدف همان است كه پردههاى نادانى را از برابر چشم عموم مسلمانان جهان كنار بزنيم ، تا افراد منصف ، در افكار خود تجديد نظر كرده راه اعتدال پيش گيرند ، و نسبت به افراد لجوج و معاند نيز اتمام حجت شود ، و جاى سرزنش و ملامت