ظلم نرفتند .
آرى ، اينها همه تقيّه را برخود « حرام » مىدانستند ، در حالى كه عدّهاى ديگر در شرايط ديگرى كه با اين شرايط كاملًا فرق داشت تقيّه را « واجب » مىشمردند ، همانطور كه جمعى ديگر در موارد خاصى كه با هر دو فرق داشت تقيّه را « مباح » و ترك آن را جايز مىدانستند ، و اين تفاوت تنها به خاطر تفاوت شرايط و اختلاف اوضاع و احوال محيطها بود .
به خاطر دارم كه در بعضى از روايات ديدهام كه « مسيلمه كذاب » دو نفر از مسلمانان را دستگير نمود و به آنها پيشنهاد كرد بايد شهادت بدهيد : « هم من رسول خدا هستم و هم محمّد رسول خداست » !
يكى از آن دو نفر گفت : من گواهى مىدهم كه محمد رسول خداست و تو دروغگويى ! مسيلمه دستور داد او را كشتند . نفر دوم به پيشنهاد مسيلمه تن در داد و آزاد شد .
هنگامى كه اين خبر به پيغمبر صلى الله عليه و آله رسيد فرمود : « نفر اوّل عجله كرد و خود را به بهشت رسانيد و نفر دوم نيز به رخصت عمل كرد ، و هر كدام پاداش خود را مىگيرند » . « 1 »
شما اى مسلمانان ! كارى نكنيد كه عدّهاى از برادران شما مجبور به تقيّه شوند و سپس برگرديد و آنها را سرزنش و ملامت كنيد كه چرا آنها تقيّه مىكنند ؟ !
از خداى بزرگ مىخواهم كه پايان كار ما و شما را به خير گرداند و وحدت كلمه در راه حق و حقيقت به همهء ما عنايت فرمايد .
والسلام علكيم ورحمة اللَّه وبركاته
پايان
هامش
( 1 ) . مجمع البيان ، ج 1 ، ص 430 ؛ تفسير حسن بصرى ، ج 2 ، ص 72