تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أصل الشيعة وأصولها ( آيين ما ) ( فارسى ) — صفحة 172

مساهمون:

ص١٧٢
مجازات افراد نيكوكار ظلم است و ظلم قبيح است ، بنابراين هرگز خداوند چنين كارى نمىكند . به اين ترتيب صفت « عدالت » را براى خدا اثبات كرده و آن را مستقلًا مورد بحث قرارداده و از مسأله صفات خدا جدا كردند تا امتياز خود را از « اشاعره » روشن سازند . ولى در حقيقت « اشاعره » منكر عدالت خدا نيستند ، نهايت اينكه به عقيدهء آنها هر كارى كه خداوند انجام دهد همان ، عين عدالت است . « 1 » بنابراين اگر نيكوكاران را هم مجازات كند عين عدالت مىباشد . آنها تنها استقلال و حكومت عقل را در تشخيص حُسن و قبح افعال نسبت به خداوند - كه شيعه و معتزله به آن معتقدند - انكار مىكنند ، و تصور مىكنند عقل و خرد حق ندارد در اين باره دخالت نموده و بگويد فلان كار بر خدا روا و فلان كار قبيح نارواست . « 2 » معتقدان به « عدل » ( شيعه و معتزله ) بر اساس اعتقاد به اين اصل ، مسائل بسيارى را اثبات كرده‌اند مانند : قائدهء لطف ، وجوب شكر منعم ، وجوب مطالعه و بررسى دعوت مدعى نبوّت . « 3 »
هامش
( 1 ) . ولى ما معتقديم مطابق اين نظر اصلًا عدالت در مورد خداوند مفهومى ندارد ؛ زيرا آنجا كه ظلم و ستم معنا ندارد و هر چه انجام دهد ظلم نيست . عدالت هم مفهوم نخواهد داشت چه اينكه اين دو در برابر يكديگر قرار دارند ( 2 ) . همانطور كه گفتيم مغالطه و سفسطه‌اى كه در اينجا شده اين است كه چنين وانمود مىكنند كه گويا ما با قبول مسأله حُسن و قبح عقلى مىخواهيم وظيفه‌اى براى خدا تعيين كنيم و او را محكوم فرمان عقل خويش قرار دهيم ، در حالى كه مطلب چنين نيست ، عقل اصولًا حكم و فرمانى ندارد آنچه هست درك يك سلسله واقعيات است ، آيا درك اين واقعيت كه « ظلم و ستم با قوانين آفرينش و نظام زندگى كه خداوند مقرر داشته سازگار نيست » ، معنايش تعيين تكليف براى خداست ؟ ! ( 3 ) . همانطور كه سابقاً هم اشاره شده منظور از قاعدهء « لطف » اين است كه خداوند تمام امكانات و وسايل لازم براى هدايت و سعادت بشر ( به طور كلى آنچه او را به اطاعت فرمان خدا نزديك و از معصيت و گناه ، به حفظ آزادى اراده ، دور مىسازد ) در اختيار او مىگذارد و اين مقتضاى حكمت خداست ؛ زيرا تكليف بدون آن موجب نقض غرض مىباشد و نقض غرض بر خداوند حكمى روا نيست ، خدا مىخواسته بندگان هدايت شوند ، مىبايست وسايل هدايت آنها را فراهم سازد ، ناگفته پيداست مسأله « لزوم بعثت پيامبران » و « نصب جانشينان آنها » و آنچه مانند آن است از قاعدهء « لطف » سرچشمه مىگيرد . بديهى است اگر ما عقل و خرد را از تشخيص « حُسن و قبح » بر كنار داريم مسألهء لطف هم خود به خود منتفى مىگردد . همچنين مسأله وجوب شكر منعم ( خدايى كه نعمت بخش حقيقى است ) كه يكى از پايه‌هاى مسأله « لزوم تحقيق دربارهء شناسايى خدا » مىباشد و همچنين مسأله « لزوم مطالعه در دعوت كسى كه خود را پيامبر خدا معرفى مىكند ، همه از مسأله حُسن و قبح عقلى سرچشمه مىگيرد . زيرا اگر ما حكم عقل را در اين موارد به رسميت نشناسيم ، چون حكم شرع كه هنوز بر ما ثابت نشده ، و حكم عقل هم كه اعتبارى ندارد ، بنابراين افراد مىتوانند از اوّل دنبال تحقيق از دين و معرفت خدا و پيامبر نروند و تكليفى براى خود درست نكنند . ولى با قبول مسأله حُسن و قبح عقلى و حاكميت مستقل عقل در اين مسأله تمام اين مسائل حل خواهد گرديد . ( دقت كنيد )