انجام نداده است ، زيرا همه چيز و همه كس « ملك » او هستند و او هرگونه بخواهد در ملك خود تصرف مىكند « 1 » و هيچ كس حق چون و چرا ندارد :
هامش
( 1 ) . اشاعره در حقيقت نمونه كامل يك جمعيّت افراطى هستند كه به گمان خود توحيد را بهتر از همه درككردهاند در حالى كه آنها چون مسألهء خداشناسى و توحيد را از راههاى غير اصولى تعقيب نمودهاند علاوه بر اينكه مانند سوفسطائيها پا روى بسيارى از حقايق گذاردهاند ، به پايه و اساس توحيد نيز بدون توجه لطمههاى شديدى وارد ساختهاند .
از جمله همين دو مسأله يعنى مسألهء انكار حسن و قبح عقلى و ديگر مسأله « جبر » و سلب اختيار از بشر به طور كلى ؛ آنها چنين مىپندارند كه اعتقاد به اينكه عقل هم بدون شرع مىتواند حسن و قبح چيزى را درك كند و حكم به حُسن يا قبح چيزى بنمايد يك نوع محدود ساختن قلمرو حكومت خدا و دخالت عقل در كار خدا و او را محكوم فرمان عقل ساختن است .
همچنين اعتقاد به اينكه انسان داراى آزادى اراده است و مىتواند كارى را به خواست و اراده خود انجام دهد و در واقع خالق افعال او خود اوست ، نتيجهاش قايل شدن به شريك براى خدا در امر خلقت و آفرينش و محدود نمودن قلمرو فرمان او مىباشد !
ولى اين طرز افكار افراطى فقط معلول اين است كه انسان تنها يك طرف قضايا را بنگرد و در جهات ديگر دقت نكند . زيرا مسأله حُسن و قبح عقلى معنايش اين نيست كه عقل در برابر فرمان خدا فرمانى داشته باشد ، بلكه كار عقلى در اينگونه موارد درك و تشخيص يك واقعيت مىباشد ؛ عقل درك مىكند ظلم و ستم سازگار با قوانين آفرينش ( همان قوانينى كه خدا مقرر داشته ) و هدف زندگى و نظم اجتماع نيست ، بنابراين ممكن نيست خداوند مرتكب ظلم و ستم گردد و بر ضد قوانين خود كارى كند چون او حكيم است و كوچكترين اقدامى بر خلاف حكمت انجام نمىدهد ، و افراد بشر نيز نبايد مرتكب ظلمى شوند و نظم زندگى اجتماعى را برهم زنند ، عقل اين حقيقت را درك مىكند اگر چه حكمى هم هنوز از شرع در اين زمينه وارد نشده باشد .
آيا چنين عقيدهاى بر خلاف تماميت حكومت و قدرت خداست ؟ آيا معناى اين سخن اين است كه خداوند محكوم فرمان عقل بندگان خود باشد ؟ پاسخ اين سؤال به خوبى روشن است .
وانگهى اگر ما عقل را در اين قسمت به صورت يك « حاكم معزول » ! معرفى كنيم بايد در ساير مسايلى كه عقل حكم مىكند اين موضوع را تعميم داده و فرمان عزل او را به طور كلى صادر نماييم ، و اين موضوع عجيبى خواهد بود . زيرا نتيجهء آن از كار انداختن تنها وسيلهاى است كه ما را با خدا و جهان خارج از خود مربوط مىسازد . و از آن بالاتر اينكه حكم عزل عقل را به فرمان خود عقل و با استدلال عقلى صادر كردن كار بسيار عجيبى است .
و اما در مورد مسأله آزادى اراده و اختيار ، و اينكه قبول اين مطلب كوچكترين منافاتى با حكومت مطلقه خداوند براساس جهان آفرينش ( حتى بر افعال و اعمال ما ) ندارد نظر به اينكه در كتاب « خدا را چگونه بشناسيم » مشروحاً بحث كردهايم در اينجا از تكرار آن خوددارى مىنماييم