بسيار دراز متورم و متعفن مىشود . با وجود اين من در دست برخى از پزشكان خاص شاه كتابهايى در علم تشريح ديدهام ، اما تصاوير اين كتابها كه زياد هم بود آن قدر بد نقاشى شده بود كه هيچ فايدتى از آنها حاصل نمىشد . پزشكان به من گفتند بيشتر اين كتابها در زمان قديم نوشته شده است . همچنين در دست بعضى از پزشكان مجموعهاى از گياهان طبّى خشك شده ديدم كه آنها را به گاه تعليم به شاگردانشان نشان مىدادند ، و همهء طبيبان از اين مجموعهها دارند .
برخى از پزشكان به چگونگى گردش خون در بدن آگاهند . آنان به من گفتند كه پزشكان قديم ايران از دير زمان به اين حقيقت آگاه بودهاند . و من هنوز درنيافتهام گفتهء ايشان توام با حقيقت است يا تنها جنبهء تفاخر دارد . آنچه مرا به عدم قبول دعوى اين دسته از پزشكان مفاخرهجو برمىانگيزد اين است كه در همهء رسالههاى فقهى ايشان ديدهام كه حيوانات به دو دسته حلال و حرام ، يا آنها كه داراى دستگاه كامل گردش خون هستند ، و آنها كه چنين دستگاه ندارند ، تقسيم ، و از هم جدا شدهاند .
پزشكان ايرانى طبابت و دوا فروشى باهم مىكنند . هر يك آنان نزديك خانهء خود دكان كوچكى دارد كه به نسبت كمى يا زيادى بيماران و مراجعه كنندگان بيشتر يا برخى از ساعات روز را در آن جا حضور دارند . شريك يا شاگرد هم دارند .
مريضداران بيمار را بر اسبى سوار مىكنند ، و در حالى كه كسى پشت سر بيمار بر اسب سوار است و بازوان وى را نگاه مىدارد پيش طبيب مىآورد . براى اين كه بيماران شناخته شوند معمولا يك طرف پارچهء كتان سفيد و نسبة بلندى را به گردنش مىآويزند ، و سر ديگر پارچه را پس از گذراندن از روى شكم به كمربندش مربوط مىكنند . كشتگران و آبياران و ديگر كسان هم طبقهء آنان اگر اسب نداشته باشند بيمار خود را همين گونه كه به شرح آمد بر خر سوار مىكنند ، و نزد طبيب مىبرند .
هر روز عدهء زيادى از بيماران كه حال بعضى از آنان وخيم است به اميد شفايابى نزد طبيب مىآيند و هر يك شيشهاى محتوى پيشاب خود مىآورد . پزشك بىآن كه از جايى كه نشسته بجنبد نخست شيشهء ادرار را مىگيرد ، سپس به زبان بيمار مىنگرد . آن گاه از جاى خويش برمىخيزد ، نبض مريض را مىگيرد ، و عدّهء ضربان قلبش را مىشمارد ، و بعد از اين كه موجبات بيمار شدنش را پرسيد ، و اعضاى دردمندش را شناخت بر پاره كاغذى چهار گوشه به طول تقريبى سه انگشت نسخه مىنويسد و به شريك يا شاگرد خود مىدهد و او دواها را مطابق دستور جدا از هم
سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 1124
مساهمون: ژان شاردن
ص١١٢٤