تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 1093

مساهمون:

ص١٠٩٣
شريك دزدان و نابكاران است .

حكايت

ذوالنون به پادشاه مصر گفت : شنيده‌ام عاملى كه تو به حكومت فلان شهر فرستاده‌اى مال مردم را به جبر مىستاند ، و به درشتى و تلخى با آنان رفتار مىكند . پادشاه در جوابش گفت : سرانجام روزى او را به مكافات ستمگريش مىرسانم . ذوالنون گفت : چنين مىپندارم تو در اين انديشه‌اى كه آن عامل بد عمل چندان كه مىتواند مال مردمان را به زور بستاند ، و آن گاه تو همه را از او بگيرى ، و خزانه‌ات را پر كنى . اين كار براى مردمان ستم رسيده چه سود دارد ؟ و مرده را از نيكويى كفن چه فايده حاصل مىشود . پادشاه به شنيدن اين جواب تلخ به خود آمد ، شرمگين گشت ، بىدرنگ عامل خطاكار را احضار ، و به سختى مجازات كرد . * پادشاه بايد سر حاكمان بيدادگر را پيش از آن كه به مردمان ستم بسيار كنند از تن دور سازد ، و چه حاصل وقتى كه گرگ گوسفندان بسيار را دريد و خورد او را بكشد . * مجازات تبهكاران و راهزنان آن گاه بيشتر در نظر مردمان بزرگ مىنمايد كه پادشاه فرمان دهد . * پادشاهى به مأموران خود فرمان داد خانه‌هاى مردمان را جستجو كنند ، و هر جا خم شراب بيابند بشكنند ؛ و چون شب فرا رسيد گفت : از رزها انگور بچينند و براى او شراب بيندازند . دانايى به او گفت : تو كه مردم را از كار بد منع مىكنى نبايد خود بدان كار بپردازى . * مرد سپاهى از آن از خزانهء پادشاه مزد مىستاند كه به هنگام ضرورت جنگ و جانبازى كند ، و سربازى كه به گاه پيگار با دشمن بگريزد سزاوار كشتن است .