تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 1089

مساهمون:

ص١٠٨٩
بدانديش توست آن و خونخوار خلق * كه نفع تو جويد در آزار خلق
رياست به دست كسانى خطاست * كه از دستشان دستها بر خداست
مكافات موذى به مالش مكن * كه بيخش برآورد بايد ز بن
مكن صبر بر عامل ظلم دوست * كه از فربهى بايدش كند پوست
سر گرگ بايد هم اول بريد * نه چون گوسفندان مردم دريد
پادشاه جز در مواردى كه بر اثر پيشامدهاى ناگوار غمگين و ناشاد مىگردد نبايد به سرگرميهايى چون بازى شطرنج ، آوازخوانى ، پايكوبى و دست افشانى ، شنيدن ساز و مشغولياتى از اين گونه دل بسپارد ، زيرا اين سرگرميها وى را از پرداختن به آسايش خلق باز مىدارد و روانش را تباه مىكند . آورده‌اند كه پادشاه همزمان شيخ شبلى شيخ را به سراى خويش دعوت كرد . چون درآمد پادشاه را با صدر اعظم خويش سرگرم بازى شطرنج ديد . خنديد و به او گفت : خلق ترا از آن به سلطنت برداشته‌اند كه به آسايش آنان بكوشى و مىبينم خود را به بازى سرگرم مىدارى . پادشاهى بر كشورى مستلزم داشتن هوشمندى و درايت است . سلطان بايد همواره چشم و دلش به سوى خدا باشد ، و پيوسته توسل به او جويد و استغاثه كند كه دست و زبان و خامه‌اش از راه راست منحرف نشود و پايش از طريق مستقيم نلغزد ؛ و چندان كه بر اين انديشه و صدق و صفا باشد پروردگار نگهبان كشور و سلامت وى خواهد بود .

پند انوشيروان دادگر به پسرش هرمز

شنيدم كه در وقت نزع روان * به هرمز چنين گفت نوشيروان
كه خاطر نگهدار درويش باش * نه در بند آسايش خويش باش
نياسايد اندر ديار تو كس * گر آسايش خويش خواهى و بس
نيايد به نزديك دانا پسند * شبان خفته و گرگ در گوسفند
برو پاس درويش محتاج دار * كه شاه از رعيت بود تاجدار
رعيت چو بيخند و سلطان درخت * درخت اى پسر باشد از بيخ سخت
مكن تا توانى دل خلق ريش * و گر مىكنى مىكنى بيخ خويش
اگر جاده‌اى بايدت مستقيم * ره پارسايان اميد است و بيم