اگر پارسى باشدش زاد و بوم * به صنعاش مفرست و سقلاب و روم
همين جا امانش مده تا به چاشت * نشايد بلا برد دگر كس گماشت
كه گويند برگشته باد آن زمين * كزو مردم آيند بيرون چنين
اگر جاهمندان و نزديكان دربار به سبب خيانتى كه مرتكب شدهاند مستحق تنبيه و سخط شاه باشند ، افتادگان و بيچارگان سزاوار خشم و مجازات نمىباشند ، و بر آنان كه از بسيارى درماندگى و بينوايى پيوسته سر بر زانوى غم نهادهاند ستم كردن از آيين مردمى دور است ؛ پريشانتر و گريانتر از آنچه هستند مخواه و مپسند .
ارزندهترين و سودمندترين پند به پادشاه اينست كه : هرگز با قوىتر از خود مستيز ، و با او پيگار مكن ، همچنين بر پادشاهى ناتوانتر از خود بر مياشوب ؛ زيرا جنگيدن با سلطانى توانمند دور از حزم و صلاح است ؛ و پيروزى يافتن بر پادشاهى ضعيف و كم سپاه مايهء سربلندى و افتخار نمىباشد .
اگر پادشاهى نزديكان و خدمتگزاران صميم و راستين خود را بيازارد ، و آنان را از خود دلتنگ و بيزار كند دشمنانش شادمان مىشوند ؛ و اگر به ناسزاوار بزرگان دربار و سر سپردگان خود را تنبيه و مجازات كند و براند ، چنانست كه بر خود و مردمش به سختى ستم كرده است .
پادشاه به مثابهء ديوار استوار و بلندى است كه اگر رخنه و شكستى در آن پديد آيد زود باشد كه فرو ريزد . سزاوار آنست اگر از ستم رسيدهاى سخنى درشت و تلخ شنيد شكيبا باشد ، و بر او سخت نگيرد . از روز شمار تنها كسانى بيم نمىكنند كه امروز مىترسند و جز به راه خدا نمىروند .
مگو جايى از سلطنت بيش نيست * كه ايمنتر از ملك درويش نيست
به تو مىگويم كه هيچ ملكى گشادهتر و آرامتر از كشور درويشان نيست . دل درويشان وارسته از هوسها خالى است .
تهى دست تشويش نانى خورد * جهانبان به قدر جهانى خورد
گدا را چو حاصل شود نان شام * چنان خوش بخسبد كه سلطان شام
غم و شادمانى به سر مىرود * به مرگ اين دو از سر به در مىرود
چه آن را كه بر سر نهادند تاج * چه آن را كه بر گردن آمد خرا ،
اگر سرفرازى به كيوان براست * و گر تنگدستى به زندان در است
چو خيل اجل بر سر هر دو تاخت * نمىشايد از يكديگرشان شناخت