حكايت
آوردهاند يكى از سرداران راهرو و حقيقت شناس اسكندر روزى در اثناى گفتگو با وى جوابى تلخ و ناهموار داد . اسكندر به او گفت مگر از من نمىترسى كه چنين بىپروا درشت مىگويى ؟ سردار جواب داد ؛ نه ، هرگز از تو نمىهراسم ، زيرا كسى كه همواره به راه خدا مىرود و پيوسته رضاى حق مىجويد ، و از او مىترسد ، از ديگران بيم ندارد ، و كسانى از تو مىترسند كه به راه خطا مىروند .
حكايت
حكايت كردهاند هارون الرشيد بر يكى از درباريان مقربش به سبب خطاى كوچكى كه از او سر زده بود خشم گرفت . وى را از درگاه راند و داراييش را مصادره كرد . پس از سپرى شدن چند روز بزرگان به شفاعت پرداختند و به خليفه گفتند گناه آن بزرگ مرد چندان گران نبوده كه درخور چنين مجازات سخت باشد . اما هارون سخن و پايمردى ايشان را نپذيرفت ؛ و ديرى نگذشت كه جاهمند مغضوب درگذشت .
خليفه به شنيدن خبر مرگ وى غمين و بىآرام شد ؛ فرزندش را نزد خود خواند ، چشم و سرش را بوسيد ، نوازشش كرد و گفت : من آن طاقت ندارم مكافات تنبيه سختى را كه به پدرت كردهام تحمل كنم ؛ سپس دارايى پدر او را كه مصادره كرده بود به وى باز داد ، و مستمرى قابلى در حق او برقرار كرد ، و چون باليد و قابليت يافت ، وى را منصبى سزاوار و كرامند بخشيد . اين نكته نيز هست كه پادشاه بايد بخشنده باشد ، اما نه چندان كه خزانه را از زر خالى دارد . از آن كه هم چندان كه خست و لئامت نكوهيده است اسراف نيز زيانبار و ناپسند مىباشد . آسان به خون ريختن كسى رضا مده ، و اگر زشتكارى خيانتى منكر كرد و كشتنش واجب آمد بر بازماندگانش به ديدهء رحم و انصاف بنگر .
در عدل و احسان پادشاهان
گنه بود مرد ستمكاره را * چه تاوان زن و طفل بيچاره را
تنت زورمند است و لشكر گران * و ليكن در اقليم دشمن مران
كه وى بر حصارى گريزد بلند * رسد كشورى بىگنه را گزند
نظر كن در احوال زندانيان * كه ممكن بود بىگنه در ميان