نااميدوار باز مىگشت گفت : اين پادشاه مىخواهد بگويد از خدا بالاتر و بزرگتر است .
غمازان سخن مرد ستمرسيده را به گوش سلطان رساندند . شاه وى را احضار كرد و گفت : چرا اين سخن بر زبان آوردى ؟ جواب داد : خدا پيش از آن كه موسى به پيغمبرى مبعوث شود و مرتبت قرب جوار يابد با او سخن گفت ، و تو جواب مرا كه يكى از بندگانت هستم ندادى .
پادشاه از شنيدن اين سخن متأثر شد ، و دادش را داد .
پادشاه نبايد بر كسى كه از سر آشفته حالى و دل از دست دادگى غريو و غوغا بر پا مىكند خشمگين گردد .
پادشاه بايد همان مجازاتى را كه در حق جنايتكاران اعمال مىكند نسبت به كسانى كه گناهان خود را به افراد بىپناه منسوب مىدارند اجرا كند ، و اين افراد ناپاك سيرت بايد تبعات گناه خود را چندان تحمل كنند كه متهم از گناه آنان درگذرد .
پادشاه بايد در انظار فرستادگان و افراد خارجى محتشم و باوقار و پر هيبت ظاهر گردد ، اما در برابر بستگان و منسوبان خويش بسيار گشادهرو و گشاده دندان و خندان باشد .
دو همجنس ديرينه را هم قلم * نبايد فرستاد يك جا به هم
چه بدانى كه همجنس گردند و يار * يكى دزد گردد يكى پردهدار
خداترس بايد امانت گزار * امين كز تو ترسد امينش مدار
امين بايد از داور انديشناك * نه از رفع ديوان و زجر و هلاك
بيفشان و بشمار و فارغ نشين * كه از صد يكى را نبينى امين
چو دزدان ز هم باك دارند و بيم * رود در ميان كاروانى سليم
يكى را كه معزول كردى ز جاه * چو چندى برآيد ببخش گناه
بر آوردن كام اميدوار * به از قيد بندى شكستن هزار
نويسنده را گر ستون عمل * بيفتد ، نبرّد كتاب امل
به فرمانبران بر ، شه دادگر * پدروار خشم آورد بر پسر
گهش مىزند تا شود دردناك * گهش مىكند آبش از ديده پاك
چو نرمى كنى خصم گردد دلير * و گر خشم گيرى شوند از تو سير