درشتى و نرمى به هم در ، به است ، * چو رگزن كه جرّاح و مرهم نه است
نمرد آن كه ماند پس از وى به جاى * پل و بركه و خان و مهمان سراى
هر آن كو نماند از پسش يادگار * درخت وجودش نياورد بار
چو خواهى كه نامت بود جاودان * مكن نام نيك بزرگان نهان
به سمع رضا مشنو ايذاى كس * و گر گفته آيد به غورش برس
گنهكار را عذر نسيان بنه * چو زنهار خواهند زنهار ده
چو بارى بگفتند و نشنيد پند * بده گوشمالش به زندان و بند
و گر پند و بندش نيامد به كار * درختى خبيث است بيخش ، برآر
چو خشم آيدت بر گناه كسى * تأمل كنش در عقوبت بسى
كه سهل است لعل بدخشان شكست * شكسته نشايد دگر باره بست .
اگر وزيرى بر اثر شرمندگى از خطاى كوچكى كه ناخواسته مرتكب شده از دربار گريزان گرديد پادشاه نبايد بر او خشم بگيرد و خدمتهاى گذشتهاش را فراموش كند .
پادشاه نبايد به صاحب منصبان و جاهمندانى كه خود يا پدرانشان به او يا پادشاه پيش از او خدمتهاى شايان كردهاند ، به بهانهء اشتباهات كوچكى كه ناخواسته كردهاند غضب كند و آنها را از درگاه براند .
اگر وزيرى يا يكى از بندگان شاه بر اثر ارتكاب جنايتى مستحق مرگ ، و كشته شد ، شاه نبايد زندگى زن و فرزندانش را تباه كند ، و آنان را به خاك سياه بنشاند .
پادشاه بايد همواره نيازمنديهاى خانوادهء افسران و سربازانى را كه به فرمان او براى جلوگيرى از تجاوز دشمن از زن و فرزندان خود دور شدهاند فراهم كند ، و آنان را در تنگناى معيشت نگذارد .
شنيدم كه شاپور دم در كشيد * چو خسرو به رسمش قلم در كشيد
چو شد حالش از بينوايى تباه * نبشت اين حكايت به نزديك شاه
كه اى شاه آفاق گستر به عدل * اگر من نمانم تو مانى به فضل
چو بذل تو كردم جوانى خويش * به هنگام پيرى مرانم ز پيش
غريبى كه پر فتنه باشد سرش * ميازار و بيرون كن از كشورش
تو گر خشم بر وى نرانى رواست * كه خود خوى بد دشمنش در قفاست