چو مردانگى آيد از رهزنان * چه مردان لشكر چه خيل زنان
شهنشه كه بازارگان را بخست * در خير بر شهر و لشكر ببست
كى آن جا دگر هوشمندان روند * چو آوازهء رسم بد بشنوند
نكو بايدت نام و نيكى قبول * نكو دار بازارگان و رسول
بزرگان مسافر به جان پرورند * كه نام نكويى به عالم برند
تبه گردد آن مملكت عن قريب * كزو خاطر آزرده آيد غريب
غريب آشنا باش و سياح دوست * كه سياح جلّاب نام نكوست
نديمان خود را بيفزاى قدر * كه هرگز نيايد ز پرورده غدر
چو خدمتگزاريت گردد كهن * حق ساليانش فراموش مكن
گر او را هرم دست خدمت ببست * ترا بر كرم همچنان دست هست
پادشاه خردمند كسى است كه پيوسته در نظر داشته باشد كه پادشاه حقيقى خداست ، و نبايد به سلطنت فانى دل ببندد ، سلطنت و عمرى كه بيش از پنج روز پاينده نيست .
آوردهاند روزى هارون الرشيد خليفه به بهلول گفت : نكتهاى پند آموز بگو . او جواب داد : آدمى به هنگام مرگ جز اعمال نيك يا بد نمىتواند به آن دنيا ببرد ، و هيچ كس قادر نيست عمل بدش را به خير مبدل كند ؛ و هر كس مكافات عمل خوب يا بدش را مىبيند . اگر به طبع تمايل به نيكى كردن ندارى ، قلبت همانند سنگى سياه است ، و هر كس چنين است مرگش به از زندگانى است ؛ و قدر كسى كه فراست و خرد بسيار دارد بسى افزونتر از كسى است كه زور و قوت شايان دارد . زيرا آنان كه تنها زورمندند در حقيقت جانور درندهاى را مانندند و راست اينست كه حيوان درنده بهتر از آدم شرير و خبيث است .
بهلول مردى دانا و حقيقتگوى بود ، و براى اين كه همواره فرصت كسب دانش و هنر داشته باشد هرگز تأهل اختيار نكرد . روز ديگر خليفه به او گفت پند تازهاى به من بياموز . بهلول گفت : همواره به طريق انصاف و خرد داورى كن نه به اقتضاى هوس و مصلحت خود . هميشه به آنكه چيزى از تو مىطلبد جز اندكى مده ، و بيشتر به آن كس عطا كن كه از تو نمىطلبد . زيرا اشخاص بلند همت و آزاده كم اتفاق مىافتد كه چيزى از كسى بخواهند . پادشاه به منزلهء سر ملت است ، و مردم همانند تن ، و اگر پادشاه نادان و بيدادگر باشد با دندان تن را كه جامعه باشد