آن را مىدزديد شبى به خواب ديد كه او را براى جواب گويى به آستان ربّ جليل كشاندهاند ، و در آن جا پردهاى بسيار بزرگ دوخته شده از همهء قطعه پارچههايى كه دزديده بود برابر خود ديد . چنان در وحشت افتاد كه از خواب جست ، و روز بعد وقتى به دكان آمد خوابش را براى كارگرانش تعريف ، و خواهش كرد اگر روزى ديدند كه وى قصد دزديدن پارچه دارد به او بگويند استاد خوابت را به ياد بياور . مدتى از كش رفتن باقى ماندهء پارچههاى مردم خوددارى مىورزيد ، اما پس از چند ماه خواب و پرده را از ياد برد و وحشتش از ميان رفت . تا اين كه روزى كه پارچه گرانبهايى را براى دوختن لباس مىبريد قطعهء بزرگى از آن را براى خود برداشت . كارگرانش با ديدن آن فرياد برآوردند : استاد ، خواب و پرده را فراموش مكن ؛ و خياط كه بر اثر گذشت زمان ترس از دلش بيرون شده بود بر آنان برآشفت و گفت خفه شويد ، خواب و پرده را از ياد نبردهام . اما اين نوع پارچه در آن پرده وجود نداشت .
* * * اكنون به تشريح نكتهء سوم اين فصل مىپردازم و آن عبارت است از برگزيده و التقاطى از يك كتاب اخلاقى از آثار شيخ اجل سعدى ، و بر اين نيتم ترجمه با اصل آن مطابقت كامل داشته باشد .
مگو پاى عزّت بر افلاك نه * بگو روى اخلاص بر خاك نه
به طاعت بنه چهره بر آستان * كه اين است سر جادهء راستان
اگر بندهاى سر بر اين در بنه * كلاه خداوندى از سر بنه
چو طاعت كنى لبس شاهى مپوش * چو درويش مخلص برآور خروش
كه پروردگار را توانگر توئى * توانا و درويش پرور توئى
نه كشور خدايم نه فرماندهام * يكى از گدايان اين درگهم
تو بر خير و نيكم دهى دسترس * و گر نه چه خير آيد از من به كس
دعا كن به شب چون گدايان بسوز * اگر مىكنى پادشاهى به روز
كمر بسته گردنكشان بر درت * تو بر آستان عبادت سرت
زهى بندگان را خداوندگار * خداوند را بندهء حقگزار
دربارهء سلطان محمود غزنوى پسر سبكتكين نوشتهاند كه وقتى شب فرا مىرسيد جامهء پادشاهى از تن جدا مىكرد ، لباس خلق درويشان مىپوشيد ، سپس جبين تضرع بر آستان ذات حق مىنهاد ، و چندان بر صفحهء خاك سجدهء خالق به جا مىآورد كه چهرهاش از غبار پوشيده مىشد . مناجات مىكرد و مىگفت : اى آفريدگار