به راستى بيان كرد ، روباه گفت من هرگز باور نمىكنم مار به اين بزرگى در كيسهء به اين كوچكى جا بگيرد . مار كه از مقدمات جواب روباه قوى دل شده بود به او گفت :
براى اين كه باور كنيد من در اين كيسه جا مىگيرم داخل آن مىشوم تا به چشم خود ببينيد ؛ و داخل كيسه شد . در اين هنگام روباه به مرد اشاره كرد كه بىدرنگ در كيسه را ببندد و چندان با چماق بر كيسه بكوبد كه مار كشته شود .
لاكپشت و مرغابيها
دو مرغابى با هم كنار مردابى زندگى مىكردند . لاكپشتى هم به آنها پيوست ، و دوست و شريك زندگيشان شد . چند ماهى آن سه با هم به خوشى به سر مىبردند ، اما وقتى آب مرداب بر اثر حرارت شديد خورشيد خشكيد زندگى كردن به مرغابيها دشوار شد و ناچار به ترك آن جا شدند . و قصد خود را به لاكپشت گفتند .
لاكپشت به شنيدن اين خبر ناشاد گشت ، و به اندوه تمام گفت شرط دوستدارى نيست كه برويد و مرا تنها بگذاريد ، و هرطور كه ممكنست و مىتوانيد بايد مرا هم همراه خود ببريد . اين مشكل بزرگى بود زيرا لاكپشت پريدن نمىتوانست .
سرانجام پس از چاره انديشيهاى زياد تصميم كردند چوبى آماده كنند ، يك سر چوب را يكى از دو مرغابى ، و سر ديگرش را مرغابى ديگر به منقار بگيرد و ميان چوب را لاكپشت محكم به دندان بفشرد و بدين گونه پرواز كنند تا به جاى مطلوب برسند . مرغابيها بدين سان بپرواز درآمدند ، و چندان رفتند تا بر فراز مرداب پر آبى كه عدهء زيادى لاكپشت در آن جا بودند رسيدند . همين كه چشمشان بدان لاكپشت افتاد در شگفت ماندند ، و فرياد كشيدند ببينيد يكى از خواهران ما چگونه بپرواز درآمده است . لاكپشت كه همچنان به چوب آويزان بود خواست كه تحسين و شادى ايشان را جواب بگويد ، دهانش را گشود ، اما پيش از آن كه كلمهاى بر زبان آورد از بالا بر زمين افتاد ، لاكش شكست و مرد .
اشارت اين داستان به كسانى است كه بىپروا و بدون انديشه پريشان مىگويند .
خياط
خياطى كه هر كس پارچهاى براى دوختن لباس پيش او مىبرد مقدارى از