مرد و مار
مردى در حالى كه از راهى مىگذشت نزديك مردابى رسيد كه رهگذران در آن جا آتش افروخته بودند ، و به نيهاى مجاور آن آتش درافتاده بود . همچنين ديد كه دور مارى بزرگ را آتش فرا گرفته است . دلش به حال مار سوخت . به كمك چوبى بلند او را در ربود . ميان تودهاى از علف جا داد در كيسهاى گذاشت و كيسه را به دوش گرفت و راه افتاد . چون مسافتى پيش رفت به خود گفت ببينم مبادا مار بيچاره مرده باشد . همين كه در كيسه را گشود مار به تندى بيرون جست و به مرد گفت : بايد زهر خود را به تو بچشانم و ترا بكشم . مرد به او گفت : به جاى اين كه به من كه ترا از مرگ بىگمان رهاندهام تلافى خير كنى ، مىخواهى مرا بكشى ! آيا سزاى نيكى بدى است ؟ مار گفت : همين طور است كه مىگويى . از زمانهاى بسيار بسيار قديم هر كه نيكى كرده بدى ديده ، و من هم براى اين كه اين قاعده را نشكنم مىخواهم ترا بكشم .
در اين هنگام گاوى نزديك آنها رسيد ، و مرد به مار گفت اين گاو را به داورى مىگيريم اگر او هم گفت كه سزاى خوبى بدى است هر چه مىخواهى با من بكن . وقتى گاو نر نزديكتر شد و عقيدهء او را پرسيدند گفت من هم بر اين باورم كه هميشه سزاى خوبى بدى بوده است . به حرفم گوش بدهيد . من سالها با تمام نيرو و توان به صاحبم خدمت كردم و جوانيم را در اين كار بر باد دادم همين كه فهميد از آن پس توانايى كار كردن ندارم مرا بيرون ، و به حال خود رها كرد .
سپس مرد و مار به شيرى رسيدند و عقيدهء وى را در اين باب جويا شدند و گفتند آيا سزاى نيكى بدى است ؟ شير گفت : آرى ، آرى ، من از اول عمرم در اين بيشه به سر بردهام و هرگز در فكر آزردن يا كشتن كسى نبودهام ؛ اما صيادان دائم به دنبال كشتن منند و مىكوشند بدنم را به ضرب نيزه و تير بشكافند .
همين كه شير راه خود را در پيش گرفت و رفت ، روباهى به آن دو رسيد و مرد به مار گفت از اين جانور هم بپرسيم هر چه او گفت قبول دارم . سپس از روباه پرسيد آيا سزاى خوبى بدى است ؟ روباه كه مكار و حيلهگر بود جواب داد حق به جانب مار است ، و از زمانى كه بشر پا به عالم هستى نهاده سزاى خوبى بدى بوده است ؛ اما چون هر قاعده مستثنياتى دارد ممكن است در بعضى موارد اين قاعده صدق نكند ؛ حالا بگوييد ماجرا چيست تا من به انصاف داورى كنم ؛ و چون مرد آنچه رفته بود