روباه و سگها
روزى چند سگ پوست شيرى پيدا كردند و با هم به جويدن آن مشغول شدند . روباهى در آن حال آنان را ديد و گفت : اگر اين شير زنده بود مىديديد كه چنگالهايش چقدر از چنگالهاى شما تيزتر است .
نتيجه اين داستان معارضه با كسانى است كه پس از مرگ افراد بزرگ و صاحب نامى كه توانايى دفاع از خود ندارند به بدگويى مىپردازند .
سگ و خرگوش
سگى پس از آن كه مدتى خرگوشى را دنبال كرد او را گرفت . بدنش را با دندان سوراخ كرد و به ليسيدن خونش پرداخت . خرگوش گرفتار به خصم خونى خود گفت : شگفت كارى كه كردى نخست چون دشمنى سرسخت بدنم را به دندان سوراخ كردى ، و اكنون چون دوستى بر آن بوسه مىزنى .
اين داستان بيانگر حال كسانى است كه در ظاهر دوست و در نهان دشمناند .
پا و شكم
شكم و پا روزى با هم به صحبت پرداختند كه كدام يك به كارترند . پاها مىگفتند اين ما هستيم كه به نيروى خود بدن را از جايى به جايى مىبريم . شكم در جواب گفت : من به شما نيروى اين كار مىدهم ، و اگر از قوت دادن به شما سر باز زنم هيچ كارى از شما بر نمىآيد .
عقابها و مرغان
روزى چند عقاب شنيدند كه عدهاى از مرغان هم آشيان بيمار شدهاند . هر يك چند پر طاووس به تن خود آراست و با هم به عيادت مرغان بيمار رفتند . چون به جايگاه آنان رسيدند سلام كردند و گفتند حال شما چه طور است ، بهتر شدهايد ؟
مرغان كه متوجه فريبكارى عقابها شده بودند جواب دادند اگر سايهتان را از سر ما كم كنيد و برويد تا شما را نبينيم به زودى بهبود مىيابيم .