تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 1075

مساهمون:

ص١٠٧٥
نبايد ناگهان شروع كرد .

كبوتر

كبوترى كه از تشنگى به جان آمده بود براى يافتن آب به پرواز درآمد . اتفاقا ديوارى ديد كه روى آن نقش رودى كشيده شده بود ؛ پنداشت آب است ، و در حالى كه منقارش را براى آشاميدن آب باز كرده بود چنان بر آن فرود آمد كه سرش به ديوار خورد و شكست . در حال احتضار به خود گفت : چه سيه بخت و تيره سرانجامم كه بر اثر شتابناكى در رسيدن به آب جانم را از كف دادم .

گربه

روزى گربه‌اى داخل دكان چلنگرى شد . چشمش به سوهانى افتاد . شروع به ليسيدن آن كرد ؛ و چندان به قوت و سرعت سوهان را ليسيد كه خون از زبانش جارى شد . گربه خون خود را مىخورد و گمانش اين بود كه خون از سوهان روان شده است ، و چندان بدين كار ادامه داد كه زبانش از ميان رفت . موضوع اين داستان با حال كسى مشابهت و مطابقت دارد كه از سر غفلت و بىخبرى مال خود را به بيهودگى تلف مىكند و سرانجام به بلاى سخت و خفت بار فقر گرفتار مىشود .

آهنگر و سگ

سگ آهنگرى عادتش اين بود كه هر وقت صاحبش مشغول كار بود مىخوابيد ، اما همين كه آهنگر كارش را تعطيل مىكرد و براى خوردن غذا با كارگرانش پشت ميز مىنشست سگ بيدار مىشد ، و نزديك آنان قرار مىگرفت . روزى آهنگر به سگش گفت اى حيوان بدجنس ، چرا در تمام طول مدتى كه مشغول كارم و صداى ضربت چكشم به آسمان مىرسد و زمين را مىلرزاند تو در خوابى ، و وقتى سر سفره مىنشينم با اين كه آرام و بدون صدا غذا مىخورم تو بيدار مىمانى . نتيجه اين داستان پند و موعظت به كسانى است كه همواره براى شركت در لذايذ نفسانى بيدار و مصمم‌اند ، امّا در كارهاى اساسى و عقلانى آمادگى ندارند .