تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 1074

مساهمون:

ص١٠٧٤

مرد سياه

روزى مرد سياهى لباسش را از تن دور كرد و با تلاش تمام برف به تنش مىماليد . سبب و سود اين عمل را از او پرسيدند . گفت : اميدم اين است كه پوست بدنم سپيد گردد . فرزانه‌اى به او گفت : نيروى خود را بيهوده به هدر مده ، و تنت را مرنجان از آن كه سياهى تن تو به ماليدن برف سپيد نمىگردد ، اما باشد برفهايى كه به تنت مىمالى تيره شود .

عنكبوت و زنبور عسل

روزى عنكبوتى به زنبور عسلى گفت اگر مرا همراه خود به گلزارها ببرى من نيز مثل تو ، بل كه خيلى بيشتر از تو عسل درست مىكنم . زنبور عسل از ساده دلى دعوى عنكبوت را باور كرد . اما همين كه دريافت عنكبوت چنان هنرى ندارد و سخن به گزاف گفته است با نيشش او را كشت ، و عنكبوت در لحظات جان دادن به خود گفت : من مستحق چنين مجازاتم ؛ من كه هنر درست كردن قير نداشتم از چه دعوى آفريدن عسل كردم .

نوجوان

پسر بچه‌اى بى آن كه به فن شنا آشنا باشد خود را در رودخانه انداخت . وقتى غرق شدنش نزديك شد بناى داد و فرياد كردن گذاشت . كسى صدايش را شنيد و به نجاتش شتافت . و چون نزديكش رسيد به سرزنش كردن وى پرداخت كه از چه بدون آشنايى به فن شنا خود را در آب انداخته است . پسر بچه به او گفت : در اين دم چه جاى اين سخن است ، نخست نجاتم بده و زان پس شماتت و سرزنشم كن .

بچه و كژدم

روزى طفلى به منظور سرگرمى به گرفتن ملخ پرداخت . در اثناى كار از سر غفلت دستش را روى بچهء عقربى گذاشت و پنداشت ملخ است . اما زود به اشتباه خود پى برد . دستش را از روى بچه عقرب برداشت . عقرب به او گفت : اگر در دم دستت را از روى من بر نمىداشتى بىگمان براى هميشه از گرفتن ملخ آسوده مىشدى . نتيجهء اخلاقى اين داستان اينست كه هيچ كار را بدون توجه به جوانب آن