تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 1073

مساهمون:

ص١٠٧٣
رسيد به اطمينان اين كه خيلى تندتر از لاك‌پشت مىدود از رفتن باز ايستاد و خوابيد . اما لاك‌پشت كه آگاه بود به سبب سنگينى لاكش نمىتواند تند بدود بى آن كه درنگ كند به رفتن ادامه داد تا به مقصد رسيد . خرگوش وقتى از خواب بيدار شد و لاك‌پشت را پاى كوه ديد از خواب نابجاى خود پشيمان شد ، اما دير شده بود و ندامت سود نداشت .

گرگ

گرگى نوزاد خوكى را ربوده بود و مىرفت . شيرى به او رسيد و شكارش را ربود . گرگ كه از اين تصادف نامساعد دچار ملال و شگفتى شده بود به خود گفت : آيا جاى تعجب است كه آنچه را به ستم ربوده بودم آسان از دست دادم . اين قصه تعليم مىدهد ثروتى كه به زور و جبر به دست آورده‌ايم نمىپايد ، و هم چنان كه به ستم ستانده‌ايم به ستم مىستانند .

تمشك و باغبان

روزى بوتهء تمشكى به باغبانى گفت : اگر كسى در نگهدارى و مواظبتم مىكوشيد ، مرا در خاك خوبى مىنشاند و بهنگام آبم مىداد چنان گلها و ميوه‌هاى خوبى بار مىآوردم كه اگر پادشاه مرا مىديد به باغ خود مىبرد و به باغبان خاصش فرمان مىداد در نگهدارى و پرورش من نهايت اهتمام را به جاى آورد . در چنان حال پادشاه به ديدن گلها و خوردن ميوه‌هايم مشعوف مىشد . باغبان ساده دل حرف بوتهء تمشك را باور كرد . آن را از جا برگرفت در بهترين نقطهء باغش نشاند و به مواظبتش كوشيد . اما تمشك خارناك همين كه جاى مساعد يافت و از مواظبت سرشار بهره‌مند شد ، اندك اندك به پيرامن خود شاخ و برگ افشاند ، قسمتى از باغ را فرا گرفت از درختان نزديك خود بالا رفت ؛ چنان كه بسى برنيامد كه گذر كردن باغبان بر آن قسمت باغ دشوار شد . نتيجه اين داستان اينست كه پرورش و مواظبت افراد شرير و نااهل و ناقابل رنج بيهوده بردن است .