تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 1072

مساهمون:

ص١٠٧٢
سيه روزى خود مىدانند .

مرد سيه فام

روزى مردى سيه فام به سر چشمه‌اى نشست و مدتها به شستن روى خود مشغول شد . كسى كه ناظر حالش بود به او گفت : دوست من ، چندين رنج بيهوده مبر ، و آب چشمه را برمياشوب كه زنگى به شستن سفيد نمىشود .

مرد و كره اسب

مردى بر ماديانش سوار بود و به سفر مىرفت . ماديان در راه سفر زاييد . كره مدتى دنبال مادرش حركت كرد ، اما ديرى نپاييد كه خسته شد و از رفتار بازماند ، و به مسافر گفت : مرا به حال خود رها مكن كه تلف مىشوم . اما اگر نگهدارى و تيمار داريم كنى چون بزرگ گشتم سوارم مىشوى ، و هر جا بخواهى ترا مىبرم . اين داستان هشدار به كسانى است كه براى كسب فايدت تاب تحمل زحمت ندارند .

مرد و خوك

مردى بزى ، گوسفندى و بره‌اى و خوكى روى اسبش سوار كرده بود و براى فروختن به بازار مىبرد در راه بز و بره كاملا آرام بودند اما خوك در تمام طول مدتى كه در راه بود به خود مىپيچيد و ناآرام و در تلاش بود . صاحبشان به خوك گفت اى جانور شرير شيطان ، چرا مثل بره و بز آرام نمىگيرى و به خود مىپيچى و اسب را ناراحت مىكنى ؟ خوك جواب داد : بز و بره يقين دارند كه خطرى در پيش ندارند زيرا خريدار بز بدين منظور آن را مىخرد كه از شيرش استفاده كند ، و آن كه بره را مىخرد مىخواهد پشمش را بچيند ، اما آن كه مرا مىخرد مىخواهد بكشد و گوشتم را بخورد . به سخن ديگر از بازار يكسر مرا به كشتارگاه مىبرند .

لاك‌پشت و خرگوش

يك خرگوش و يك لاك‌پشت مسابقهء دو گذاشتند و قرار نهادند هر كدام زودتر به پاى تپه‌اى كه برابرشان بود رسيد برندهء مسابقه باشد . خرگوش چون به ميان راه
سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 1072 | ژان شاردن / اقبال يغمايى