بيچاره بر اثر پرخورى مرد !
مگس كوچك و گاو نر
مگس كوچكى بر سر شاخ گاو نر زورمندى نشست ، و چون خيال كرد كه مايهء زحمت گاو شده از سر پوزشخواهى گفت : اگر سنگينى وجود من مايهء زحمت تو شده بگو تا بروم . گاو گفت : من اصلا متوجه نشستن تو روى شاخم نشدهام ، و بودن يا نبودنت بر روى شاخم هيچ فرق ندارد .
مرد و عزرائيل
روزى مردى كه پشتهاى هيزم بر دوش گرفته بود و مىبرد از شدت خستگى و بىتابى خودش و بارش را بر زمين انداخت و از بسيارى بىطاقتى مرگش را از خدا طلبيد . ناگهان عزرائيل را برابر خود ديد . عزرائيل به او گفت : مرا طلبيدى ، آمدم چه مىخواهى ؟ مرد كه از گفتهء خود پشيمان شده بود ، جواب داد : از آن ترا طلبيدم تا كمك كنى و بارم را روى پشتم بگذارى تا به خانه ببرم .
جواب باغبان
روزى كه باغبانى علفهاى هرز و خودروى باغش را از ريشه بيرون مىآورد كسى از او پرسيد چرا علفهاى خودرو اين قدر زود به زود بلند مىشوند و حال آن كه سبزههايى كه كاشته مىشوند اين قدر آهسته و كند مىرويند ؟ باغبان جواب داد براى اين كه علفهاى خودرو را مادرشان پرورش مىدهد و سبزهها را نامادرى .
مرد و بت
مردى بتى در خانه داشت كه آن را مىپرستيد و هر روز برايش قربانى مىكرد چون بيشتر داراييش را در اين كار از دست داد روزى بتش به او گفت : باقيماندهء داراييت را در راه پرستش من هدر مده ، زيرا سرانجام از كردهء خود پشيمان مىشوى ، پيش خداى ديگرى از من شكوه مىكنى و دشنامم مىدهى .
اين داستان در مورد كسانى صادق است كه همهء دارايى خود را در راه خطا و گناه به هدر مىدهند . و چون داراييشان از دست رفت خدا و آسمان را مقصر بينوايى و