درگرفت . شير زور همجنسان خود را مىستود و مىباليد و مىگفت : نيروى شيران از آدم بيشتر است مرد براى اثبات دعوى خود روى ديوار نقش مردى كه شير نرى را كشته بود كشيد و به او نشان داد . شير به او جواب داد اگر شيرها هم مثل آدمى نقاشى مىتوانستند نقشهايى مىكشيدند كه كشته شدن آدمها را به چنگ شيران نشان مىدادند .
گوزن و شير
چند صياد گوزنى را دنبال كردند . گوزن چون پناهگاهى نيافت داخل غار شيرى شد . شير چون به غارش برگشت گوزن بيچاره را پاره پاره كرد . حيوان به جان رسيده در حالى كه آخرين نفس را مىكشيد به خود گفت چه بدبختم من كه به اميد رستن از دست صياد به چنگ اين درندهء خونخوار گرفتار آمدم و جانم را بر باد دادم .
گوزن و روباه
گوزنى كه از تشنگى به جان آمده بود به چاهى رسيد . از بىتابى خود را به چاه انداخت . پس از اين كه سيراب شد و خواست بالا آيد نتوانست ، و هر چند بيشتر كوشيد عاجزتر ماند . در آن حال روباهى وى را ديد و به او گفت : برادر عزيز ، درست اين بود پيش از آن كه خود را به چاه بيندازى راه بالا آمدن از آن را مىيافتى .
خرگوش ماده و شير ماده
روزى خرگوشى ماده و شير مادهاى به هم رسيدند . خرگوش از سر تفاخر به شير گفت : از من هر سال چند بچه در وجود مىآيد ، اما تو هر چند سال يك بار يك يا دو بچه مىزايى . شير در جوابش گفت : آنچه گفتى حقيقت محض است ؛ اما اين نكته را بدان يك بچهء من به هفت بچهء تو مىارزد .
زن و مرغش
زنى مرغى داشت كه هر روز يك تخم سيمين مىگذاشت . روزى به خودش گفت اگر من مقدار دانه را كه به مرغم مىدهم دو برابر كنم او هم به جاى روزى يك تخم دو تخم سيمين مىگذارد . به اين سودا خورش مرغش را دو برابر كرد ؛ اما مرغ