شير و گاو نر
يك روز شيرى گاو نرى را زير نظر گرفت تا او را بكشد و بخورد . اما چون جرأت نداشت كه بر او حمله ببرد تصميم كرد به فسونگرى بر او دست يابد . به اين اميد به ديدار او رفت و گفت : دوست عزيزم ، من امروز غذايى مختصر اما مناسب حال و مذاق تو پختهام و اگر دعوت مرا بپذيرى و به خانهام بيايى بسى شادمان مىشوم . گاو دعوت شير را قبول كرد ، و پس از ساعتى نزد او رفت . ديد شير آتش عظيمى افروخته و چند ديگ كوچك و بزرگ روى اجاق نهاده . به ديدن آن آتش و ديگهاى متعدد پا به فرار گذاشت . شير به او گفت : تو كه تا اين جا آمدى چرا مىگريزى ؟ گاو همچنانكه مىگريخت جواب داد : براى اين كه ديدم اين آتش عظيم و اين همه ديگ براى پختن چيزى خيلى بزرگتر از يك غذاى مختصر آماده كردهاى !
شير و روباه
شيرى كه بر اثر پيرى و ناتوانى نيروى شكار كردن نداشت و گرسنه مانده بود تصميم كرد براى سير كردن شكمش به حيله متوسل گردد . بدين منظور تظاهر به ناخوشى كرد و در غارى كه منزلگهش بود خوابيد . برخى از حيوانات كه دلى مهربان داشتند يكى پس از ديگرى براى تيمارداريش به غار او مىرفتند ، و شير دغل در فرصتى مناسب هر كدام را مىكشت و مىخورد . روزى روباهى به ديدنش رفت . اما همين كه به در غار رسيد ايستاد ؛ از همان جا به او سلام كرد و از سر مهربانى گفت :
احوال سلطان حيوانات چگونه است ؟ آرزو دارم هر چه زودتر شفا يابيد و رفع بيمارى و نقاهت بشود . شير جواب داد : اى مظهر زيبايى و كرامت ، تو كه زحمت كشيدهاى و تا اين جا آمدهاى چرا نزديك من نمىآيى . روباه جواب داد : من از دعوت و لطف پادشاه جانوران بسيار متشكرم ، اما علّت اين كه جلوتر نمىآيم اين است كه اثر پاى بسيار حيواناتى را كه داخل غار شدهاند روى زمين مدخل غار مىبينم ، اما هر چه نگاه مىكنم از نقش پاى يكى از آنها در حال برگشتن نشانى نيست .
شير و انسان
روزى شيرى با مردى به هم رسيدند ، و ميان آن دو بر سر زورمندى بحث