گوزن
گوزنى بر لب چشمهاى رفت تا آب بنوشد . عكس خويش را در آب ديد .
پاهايش در نظرش باريك و اندكى كوتاه جلو كرد . غمگين گشت . اما وقتى شاخهاى بلند و قشنگش را ديد شادمان و مغرور شد . در همين هنگام چند شكارچى قصد او كردند . گوزن به سوى مرغزارى گريخت و چون چست و چالاك مىدويد صيادان به او نرسيدند . اما وقتى به جنگل رسيد ، شاخههاى شاخهاى بلندش به شاخههاى درختان گير مىكرد و نمىتوانست به تندى بگريزد . صيادان كه همچنان به دنبالش مىدويدند ، وى را گرفتند و كشتند . گوزن وقتى گرفتار آمد به خود گفت :
دريغ كه آنچه عيب و مايهء ملال خود مىشمردم رهاييم داد ، و آنچه بدان مىنازيدم و مىباليدم سبب هلاكم شد .
داستان ديگرى از گوزن
گوزنى بيمار شد ، و گروهى از جانوران مختلف و هم جنسان خود را براى تيماردارى خويش دعوت كرد . آنان در طول مدتى كه از گوزن بيمار مواظبت مىكردند همه علفها و دانههايى را كه گوزن ذخيره كرده بود خوردند . وقتى بيمار بهبود يافت ، از آن همه خوراكى كه فراهم آورده بود چيزى بر جاى نديد و از گرسنگى مرد . هدف از آوردن اين داستان اين است كه براى انجام كردن كارهاى نه بسيار مهم نبايد گروه زيادى را بدون توجه به وجودشان به يارى طلبيم .
شير و روباه
روزى شيرى كه از شدت گرما بىتاب شده بود به غارى پناه برد و خوابيد .
رتيلى روى پشتش رفت و در آن جا به گردش پرداخت . شير ناراحت شد ، از جا برخاست و در حالى كه از جسارت رتيل خشمگين شده بود به اطراف خود مىچرخيد . مقارن اين احوال روباهى كه شير را بىجهت آن چنان برآشفته و غضبناك ديد بر او خنديد . شير از سر خشم به روباه گفت : من از آنچه موجب ناراحتيم شده بر خود نمىپيچم ، و از جا در نمىروم ، امّا گناه كسى را كه به من بخندد و مسخرهام كند نمىبخشم .