من كه هرگز نشنيده بودم و باور نمىكردم از دست زنان بزرگان ايران چنين ستمها بر مردمان برود از خواجه ناظر خواهش كردم علّت تأخير مرا در امتثال فرمان مبارك ايشان به عرض برساند و متعهد شدم از آن پس در اجراى اوامرشان هرگز درنگ نكنم .
بارى ، پس از اينكه چهار ساعت جلو در ورودى كاخ ايستادم ، و در اين مدت مباشر پيوسته در رفت و آمد بود معادل چهار هزار ليور جواهر به همسر حاكم فروختم و روز بعد پولش را گرفتم .
روز سوّم به كاخ حاكم رفتم تا اجازه بگيرم به سفر خود ادامه بدهم و با وى خداحافظى كنم . چون عجله داشتم قرار شد بعد از ظهر همان روز مجددا با وى ملاقات كنم . در ساعت مقرر رفتم . حاكم در لحظات اول ديدار بهاى جعبهاى را كه هنگام ورود به اتاق من ، تقديمش كرده بودم ، پرسيد . از سؤالش در عجب ماندم و گفتم : ده پيستول مىارزد . وى گفت اگر اين جعبه را بگيرى و در عوض آن كليد ، فنر ، و زنجير ساعت بدهى ممنون مىشوم . چون چنين سخن سست ، مناسب مقام بلند او نبود در شگفت شدم و گفتم مقدارى لوازم و ابزار ساعت براى ساعتسازان دربار شاهنشاه آوردهام هر چه بخواهيد از آنها انتخاب كنيد و برداريد .
خوشحال شد و تشكر كرد . حاكم به مكانيك آشنا بود ، به آن علاقهء بسيار داشت ، و در تعمير و ميزان كردن كار ساعتهايى كه درست كار نمىكردند استاد بود . سپس به فرمان او بيشتر جواهراتى را كه بنا بود بخرد پس آوردند . يقين كردم براى قيمتگزارى آوردهاند . امّا همه را به من برگرداند . آن وقت دانستم غرض و هدفش آن بوده كه مرا فريب بدهد ، و از آن به ظاهر مشترى بسيارى از جواهراتم شده كه آنچه را مورد پسندش افتاده به بهاى ارزان بخرد . از دغلكارى وى سخت ناراحت و منزجر گشتم ، امّا چون اعتراض و جنجال بىفايده بود به روى خود نياوردم ، با گشادهرويى و لبان متبسّم از او سپاسگزارى ، و استدعا كردم سفارشنامهاى خطاب به فرزندانش كه در دربار بودند براى من بنويسد ، وى خواهش مرا پذيرفت ، و دو بار دعوت كرد صبح روز بعد با او به ييلاقش بروم . ضمن تشكر فراوان از قبول دعوتش معذرت خواستم ، و استدعا كردم موافقت فرمايد و اجازه دهد آزاريك (
azaric
) تا تبريز همراهم بيايد . وى با محبت و گشادهرويى استدعايم را پذيرفت و گفت :
به او دستور مىدهم تا تبريز مهماندار شما باشد . اين مرد كه قبلا به مناسبتى از او