كبير « 1 » ، پدر اورنگ زيب پادشاهفعلى هند ، به اين ممنوعيّت وقعى نگذاشت ، عاشق و دلباختهء دختر خود شد و فقها براى خشنودى خاطر او چنين فتوا دادند كه هر كه تاكى بنشاند مىتواند انگور آن را بخورد .
روز دوازدهم شخصيّتى را كه خان گرجستان وى را مأمور كرده بود مرا تا ايروان همراهى كند مرخّص كردم . هشت پيستول به وى انعام دادم ، ضمنا نامهاى به رافائل دوپارم نوشتم و در آن نامه از وى خواهش كردم كه تشكرات خاضعانهء مرا از محبتهاى كريمانهاى كه خان نسبت به من كرده است عرضه بدارد . همچنين رضامنديم را از خدمات صميمانه و صادقانهء مأمورى كه همراهم فرستادهاند اظهار كند . زيرا رسم بر اين است كه در پايان چنين مأموريتها رضايتنامهاى به مأمور بدهند و گرنه بيانگر اين معنى است كه چنان كه بايد و شايد انجام وظيفه نكرده است ، و تنبيه مىشود .
قسمتى از ساعات روز سيزدهم را در كاخ حاكم ايروان گذراندم ، و با او ناهار خوردم . روزهاى پانزدهم و شانزدهم نيز با او بودم و با وى غذا صرف كردم . او به اميد اينكه برخى جواهراتم را كه مورد نظرش بود ارزان به وى بفروشم بيش از آنچه تصوّر مىكردم به من محبت و احترام كرد . بزرگان و رجال ايرانى وقتى پاى منافعشان در ميان باشد غرور و شخصيّت خود را زير پا مىگذارند مخصوصا اگر طرف آنان خارجى يا بيرون از مرز نفوذ شاه باشد هرگونه تملّق مىگويند ، اظهار بندگى مىكنند ، براى پيشرفت مقصود خود بدون ابراز شرمسارى تجليل و تمجيد بىجا مىنمايند و دهها وعده مىدهند ؛ اما همين كه به مراد رسيدند همه آنچه را گفتهاند و كردهاند فراموش مىكنند ، و دگربار سرشان پر از باد نخوت و غرور مىگردد . اين رسم تازه نيست ، و در ايران اين آسانترين و كارگرترين راه حلّ مشكلات است .
روز شانزدهم اسقف اعظم ارامنه را ملاقات كردم . نامش ژاك است . پيرى است سپيدموى و به ظاهر آراسته ؛ او كوته انديشه و سبك مغز است . از اينرو تهمتهايى كه دربارهء نارساييهاى وى در كار داورى و آزمنديهايش وارد مىآورند در نظر راست و درست مىنمايد . او دائم در شهر بود و اجازهء بيرون شدن نداشت . كارهاى ناصواب و دور از آيين خرد ، وى را بدين روز افگنده بود و خوار و بىاعتبار كرده بود . او بارها دربارهء مشكلات كار خود با من گفتگو كرد ، ماجرا اين است چنان كه پيش از اين
هامش
( 1 ) - از 1658 - 1627 ميلادى برابر 1037 - 1006 سلطنت كرده است .