تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 441

مساهمون:

ص٤٤١
يك شمع روشن در دست دارند . عروس سراپا پوشيده است . جز آن چادرى چين‌دار و زربفت يا ابريشمين شبيه پاچين بر سر افگنده كه تا كمرش را مىپوشاند ، و چنان اندام و رويش را از انظار پنهان مىدارد كه هيچ كس هر چه تيزبين باشد نمىتواند چهره و سر و گردنش را ببيند . اين پوشش براى آنست كه چشم شور بر عروس نيفتد و او را نظر نزند . وقتى پياده مىرود دو زن هر كدام از يك سو زير بغلش را مىگيرند و مىبرند ، و هر زمان بر اسب سوار است خواجه‌اى زمام اسبش را مىكشد . يك ساعت پس از آن‌كه به خانهء شوهر وارد شد ، و آن‌گاه كه جشن پايان يافت دو عاقله زن او را به حجله مىبرند . جز پيراهن خواب و تنكه همهء لباسهايش را از تنش بيرون مىآورند ، و او را در بستر مىخوابانند . پس از مدّتى كوتاه دو خواجه يا دو پيرزن داماد را به حجله مىرسانند . او وقتى وارد شد چراغ را خاموش مىكند . بدين گونه شوهر پيش از آن‌كه وارد حجله شود زنش را نمىبيند . امّا رسم نوعروسان اين است كه آسان تسليم شوهر نمىشوند ، و شبها و روزها بايد بگذرد كه شوهر به عروس دست يابد . زنان بر اين اعتقادند اگر دخترى در هفتهء اوّل خود را تسليم شوهر كند سست و جلف و سبك است . از اين‌رو دختران اعيان و اشراف هفته‌ها پس از عقد از پذيرفتن شوهر امتناع مىورزند . دختران پادشاه بيش از نوعروسان ديگر عشوه مىفروشند و ظاهرا از داماد مىگريزند . غالبا تا چند ماه پس از عقد ازدواج به بهانهء اين‌كه دريابند شوهرشان شايسته و لايق همخوابگى با آنان هست يا نه تن به همبسترى نمىسپارند . مىگويند شاه عباس بزرگ دخترش را به يكى از سران سپاهش داد . عروس ماهها تن به همبسترى شوهرش نداد . سردار از سر ناچارى شكايت به شاه برد و گفت : اعليحضرت به جاى زن ماده ببرى به من داده‌اند . چنان مىخروشد كه جرأت نزديك شدن به وى را ندارم ، و دو بار خنجر به دست بر من تاخته است . شاه به شنيدن اين شكايت نتوانست از خنده خوددارى كند . از او پرسيد چند كنيز زرخريد دارد ، سردار جواب داد : چهل و پنج كنيز دارم . شاه به او گفت از اين پس به دختر من هيچ اعتنا مكن و هر شب به جاى او يكى از كنيزكان را در آغوش بگير . به يقين ديرى نمىگذرد كه با تو بر سر مهر مىآيد . سردار دستور شاه را به كار بست . آتش رشك و حسد در دل دختر شاه شعله‌ور شد ، و از شوهرش پرسيد آيا رسم زناشويى چنين است ؟ و وقتى ديد شوهرش بىاعتنا به اعتراض و قهر و ناز او بر همان راه مىرود شكايت پيش پدرش برد