معناست كه سوزش آهن گداخته در برابر آتش عشق هيچ است ، و اين داغها را زمانى بر تن خود مىگذارند كه آتش عشق آنان را بىخويشتن كرده است ، و هر عاشقى كه بر تن داغ بيشتر دارد نشان و گواه آنست كه آتش عشقش سوزانندهتر است . برخى عاشقان به بسيارى از نقاط بدن خود مخصوصا به پهلو ، نشان داغ مىگذارند .
در ايران رسم چنان است كه براى دعوت كردن اين گروه زنان بايد پول فرستاد . اگر مراد از دعوت فقط رقصيدن رقاصه باشد به خانم رئيس مراجعه مىكنند و براى هنرنمايى هر رقاصه دو پيستول مىپردازند . چنانچه شش يا هفت يا هشت تن آنان را بخوانند بايد دوازده ، چهارده ، شانزده پيستول بدهند ، و اگر هنرنمايى رقاصهها در نظر دعوت كننده خوش آمد ، تحفه و هديهاى نيز به آنها مىبخشد . امّا اگر مراد دلخواه دعوت كننده كار آن چنانى باشد بايد قبلا مزد او را بفرستد . آنگاه زن روسپى بر اسب سوار مىشود ، و در حالى كه يك يا دو زن خدمتگر و يك مرد خدمتگار وى را همراهى مىكنند به سوى مقصد راه مىافتد ؛ و رسم چنانست كه هنگام برگشتن هر چه بخواهد مىتواند از آن خانه بردارد .
يادم مىآيد زمانى كه به هيركانى رفته بودم يكى از حكام بزرگ وارد آن سرزمين شد و پس از روزى چند پنج اكو براى يكى از رقاصههاى معروف فرستاد و او را به خانهء خود خواند . و چنين انديشيد كه مزدى لايق و شايان براى وى فرستاده است . زن در جواب گفته بود كه حاكم مرا نمىشناسد و نمىداند كه من به كمتر از سى اكو دعوت كسى را نمىپذيرم . آنگاه حاكم ده اكو فرستاد ؛ رقاصه تمكين نكرد و به پانزده و بيست اكو نيز رضا نشد . امتناع رقاصه از آمدن ، آتش تمناى حاكم را تيزتر كرد ، و به دوستانش گفت : اين موجود ظريف و لطيف سخت دير رام مىشود و من مىخواهم به نرمى و مدارا و آهستگى او را به دام آورم . آنگاه ده پيستول براى وى فرستاد ، و رقاصه به خانهء حاكم رفت ، و در جواب وى كه از او پرسيد ده پيستولى كه برايت فرستادم به دستت رسيد يا نه گفت من آنها را به خدمتگران خويش بخشيدم زيرا من با اين مبلغ كم پا به خانهء كسى نمىگذارم ، و محض خاطر شما به اينجا آمدهام .
حاكم گفت از اين جهت وى را دعوت كرده كه براى سرگرمى و تفريح خاطر دوستانش آواز بخواند و برقصد . آنگاه بىآنكه غذا و نوشيدنى به وى بدهد تا نيمه شب او را به خواندن و رقصيدن واداشت . سپس وى را به اتاقى برد و تا بامدادان او و دوستانش به وى آميختند . صبحگاهان رقاصه خود را رها و آزاد پنداشت و خواست
سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 431
مساهمون: ژان شاردن
ص٤٣١