بىمعرفتش را از زمين بركند ، به قوّت بالاى سرش برد و بر زمين كوبيد . غريو آفرين و تحسين از خلقى كه به تماشا فراهم آمده بودند و اميد پيروزى وى را بر شاگرد مغرور و گستاخش داشتند ، برآمد . جوان شرمسار از شكست خويش خود را بر پاى نايب السلطنه انداخت و گفت : استاد بدين يك فن كه آموختن آن را از من دريغ داشته بود بر من غالب آمد . استاد كشتى گفت : راست مىگويد . من آن فن را براى چنين روزى نگهداشتم كه اگر وقتى شاگردى چنين حقناشناس و بىآزرم با من دعوى برترى كرد آن را به كار بندم ، چه هميشه اين ضرب المثل حكمتآميز به خاطرم بود كه گفتهاند : دوست را آنقدر نيرو مده كه اگر دشمنى خواهد تواند .
نمايش كشتىگيران پس از يك ساعت به پايان رسيد . آنگاه در مدّتى كوتاه زمين محوطه را با نمد پوشاندند و بر روى آن قاليهاى خوب گستردند . دقيقهاى بعد دستههاى نوازندگان و خوانندگان و رقاصان جاى آنان را گرفتند و مدت دو ساعت با هنرنماييهاى خود حاضران را محظوظ داشتند . در طىّ اين مدت فرمانرواى ايروان به تماشاى هنرمندان و مذاكره با غلام شاه و ديگر بزرگان مشغول بود ، و بيشتر با من دربارهء خبرها و پيشرفتهاى فرنگستان گفتگو مىكرد .
فرمانداران ايالتهاى بزرگ همان دستگاه و سازمان و ترتيباتى را كه شاه در پايتخت دارد براى خود فراهم مىكنند . خوانندگان و خنياگران و نوازندگان نيز از جمله خدم و حشم آنهاست . امّا چون در مشرق زمين رقصيدن زشت و ناخوشايند است هيچ كس در مجالس عمومى براى سرگرمى حاضران يا نمودن هنر خويش به رقصيدن بر نمىخيزد . به سخن ديگر همچنان كه در اروپا رقص هنر و حرفهايست كه غالبا در صحنههاى تئاتر متجلّى مىشود در مشرق زمين رقص پيشهاى به شمار مىآيد كه به منظور سرگرمى و خوشگذرانى بينندگان عرضه مىشود . امّا به هر روى هنرى بىقدر و بدنام است ، خاصه براى زنان ؛ زيرا زنان رقاصى كه در مجامع خاصّ يا عام دستافشانى و پايكوبى مىكنند در رديف روسپيان به شمار مىآيند .
در ايران رقصيدن كار و هنر زنان ، و نوازندگى خاص مردان است . بسيارى از مردان ايرانى صدا و آواز خوبى دارند . صداشان اوج و طنين و كشش گوشنواز دارد و به دل مىنشيند . صداى زنان نيز دلازار و خستهكننده نيست ، مخصوصا آواز بعضى لطيف و گيرا و دلنواز است ، امّا اوج و كشش آواز مردان را ندارد ؛ در عوض در رقصيدن بسيار چابك و چالاكند . حركات دست و پا و كمر و سينهشان به راستى
سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 425
مساهمون: ژان شاردن
ص٤٢٥