دادم . به ديدن آنها حرمت بسيار به جا آورد و مدت يك ساعت اخبار تازهء اروپا ، اوضاع جبهههاى جنگ ، موقع و وضع كشورهاى مسيحى ، اختراعات و اكتشافات تازه را از من پرسيد . يك ساعت نيز به تماشاى جواهرات پرداخت ، و مانند گوهرشناسى خبره دربارهء خصوصيّات هر كدام به تفصيل سخن مىگفت . ضمن صحبت دربارهء زمرد گفت : در اشعار زبان پارسى وصف زمرّد مصرى بسيار آمده است ، زيرا در زمانهاى قديم در كشور مصر معدن بزرگى از زمرّد وجود داشته كه اكنون ناپيداست . سپس جواهراتى را كه پسندش افتاد ، و آنها را كه گمان مىبرد مورد توجّهء شاهزاده خانم همسرش قرار خواهد گرفت در كنارى نهاد و مرا به صرف ناهار دعوت كرد . پس از پايان يافتن ناهار مدت نيم ساعت همچنان مرا به شنيدن سخنان سودمند و حكمت آميزش قرين افتخار و مباهات فرمود ، و از آن پس مرخصّم كرد . در همان دقايق در حضور من به يكى از صاحبمنصبان خود دستور داد كه از طرف وى به كاروانسرادار ابلاغ كند كه در حفظ اموال و اثاثه و جلب رضاى من حدّاكثر كوشش به عمل آورد .
همچنين با نهايت لطف و رأفت به من گفت همان افسر مهماندار من خواهد بود ؛ و من شنيده بودم و مىدانستم كه اشخاص بلندنام يكى از افراد برجسته و تربيت يافته و با شخصيّت دستگاه خود را به خدمتگرى ميهمان خارجى و صاحب مقام خويش مىگمارند تا پيوسته در ترفيهء حال او بكوشد .
حاكم به ميهماندار من به تأكيد تمام سفارش كرد هر چه بخواهم از آبدارخانه بگيرد و در دسترسم بگذارد و از نكوداشت من دمى غفلت نورزد . وى شامگاهان ظرفى پر از عرق مسكوى برايم فرستاد . او عنوان بيگلربيگى دارد . حكّام ايالتهاى بزرگ و مهم به داشتن چنين عنوان معتبر مفتخر و سرافراز مىشوند ، و بدين گونه از حاكمان ولايات كه در درجهء دوّم اهميّت قرار دارند ، و خان ناميده مىشوند شناخته مىشوند .
يكى ديگر از عناوين حاكم ايروان سردار است كه به معنى فرمانده سپاه مىباشد . وى يكى از رجال مهّم و از افراد روشناس و درجهء اوّل ايران مىباشد . افزون بر اين سياستمدارى هوشمند و صاحبنظر مىباشد . نامش صفى قلى خان است . در زمان سلطنت پادشاه فقيد بر يكى از بهترين و آبادترين و مهمترين ايالتهاى ايران فرمانروا بوده ، امّا بر اثر توطئه و دسيسه و فتنهانگيزى چند تن از زنان دربار مورد بىمهرى مقام سلطنت قرار گرفته ، و سه سال پيش از مرگ شاهنشاه معزول شده است . همسر صفى قلى خان منسوب به خاندان سلطنت است و با مادر شاه كنونى نسبت بسيار
سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 420
مساهمون: ژان شاردن
ص٤٢٠