تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 418

مساهمون:

ص٤١٨
(
berose
) و نيكلا دمشقى (
nicolas de damas
) در آثار خود آورده‌اند موافقت ندارد . اينان گفته‌اند كه در زمان زندگى آنان بقاياى كشتى نوح موجود بوده و مردم گرد قيرى را كه كشتى با آن آبگيرى شده بوده به جاى دارويى شفابخش و معجزه‌آسا به كار مىبرده‌اند . دو ديگر اين‌كه به جاى اين‌كه بگويند بر اثر معجزه هيچ كس نمىتوانسته به كوه بالا برود بايد گفته باشند اگر كسى مىتوانست خود را به قلهء كوه برساند در حقيقت معجزه كرده بود زيرا از كمر به بالاى اين كوه در تمام مدّت سال پوشيده و گرانبار از توده‌هاى عظيم برفهاى دائمى است . آنچه من دربارهء اين كوه حكايت مىكنم بىگمان در نظر آن كسان كه سفرنامهء فيليپ (
p . philippe
) را خوانده‌اند ، آن‌جا كه گفته است : بهشت زمين دشتى است كه پروردگار آن را از آفت گرما و سرما در امان نگهداشته است ، عجيب جلوه مىكند . فكر و انديشه‌اى كه در اين جمله مستتر است در نظر من شوخى مىنمايد . بر اين گمان بودم كه قصد وى از بيان اين جمله بذله‌گويى و خوشمزگى بوده ، امّا در همين كتاب بسيار مطالب را به صورت جدّى نگاشته كه هيچ كدام با حقيقت و واقعيّت موافقت ندارد . در دامنهء كوه در دهكده‌اى مسيحى نشين ديرى است به نام آروكيلوانك (
arokilvanc
) به معنى صومعهء حواريون . ارمنيها به اين دير حرمت بسيار مىنهند ، زيرا معتقدند حضرت نوح پس از آرام گرفتن توفان نخست در اين‌جا فرود آمد و منزل گزيد ؛ و نيز اوّلين قربانى خود را در اين‌جا به عمل آورد . همچنين بر اين اعتقادند كه كالبد سن آندره (
saint andre
) و سن ماتيو (
saint mathieu
) و استخوان جمجمهء وى در اين دير است . دربارهء اين محل و سراسر سرزمين خود كه هم ارز ارض اقدس است صدها روايت و داستان بر زبان دارند كه تراوش تخيّلات بيهوده است ، و اگر در دفتر آورده شود نويسنده به ياوه‌گويى و افسانه‌سرايى و خيالبافى متهم مىشود . به قصد توقف در ايروان در منزل يك ارمنى كه از دوستانم بود و آزارى (
azarie
) نام داشت ، فرود آمدم . ارامنه دوست مرا به سبب اين‌كه مدّتى در رم اقامت گزيده بود ، و به پيروان كاتوليك گرويده ، عضويت گروه تبليغاتى واتيكان را پذيرفته بود ، سخت شكنجه كرده بودند . گناه ديگرش اين بود كه در استقرار مبلّغان كاپوسن در ايروان سعى بليغ كرده بود . وقتى وارد خانه‌اش شدم بسترى بود ، با اين حال برخاست ، به خانهء حاكم رفت تا ورود مرا به او اطلاع دهد . وى بيم داشت اگر خبر