گرويدهاند كه در دربار راه يابند و به منصب و مقامى برسند ؛ و انگيزهء گروه ديگر اينست كه دختران خود را همسر شاه كنند ، يا دست كم در شمار خدمتگران زنان شاه درآورند . بعض اين اشراف بىحميّت به دست خود دختران زيبايشان را به شاه عرضه مىدارند ، و به پاداش اين بىغيرتى موفّق به دريافت مستمرى مىشوند ، يا در دربار به كارى و خدمتى گمارده مىشوند . مقدار مستمرى به نسبت شخصيّت و مقام افراد معيّن مىشود ، امّا معمولا از دو هزار اكو تجاوز نمىكند .
زمانى كه من در تفليس بودم حادثهء اندوهبار و غمانگيزى به اين شرح روى نمود : يكى از بزرگان و برجستگان به شاه عرضه داشت كه خواهر من دخترى تازه جوان دارد كه در زيبايى و تازهرويى بىهمتاست ، و چندان در اينباره سخن گفت كه شاه به آوردن او فرمان داد . و خود اين مرد بىحميّت و بىشرف مأمور اين كار شد .
وى نزد خواهر بيوهاش رفت و گفت شاه ايران مىخواهد دخترت را به زنى بگيرد ، و تو بايد از چنين نيكبختى كه نصيبت شده شادمان باشى و به خود ببالى . مادر كه از آرزوهاى دور و دراز دخترش آگاه بود از اين خبر غمگين و پراگنده دل گشت ؛ چه دخترش به يكى از نجيبزادگان جوان كه همسايهشان بود دل بسته بود ، و اين دو به جان جويا و خواهان هم بودند ، به هر روى وسيلهء خدمتگرشان جوان دلداده را از خبرى كه به آنان رسيده بود آگاه كرد . او سراسيمه نيمه شب به خانهء آنان رفت و مادر و دختر را آشفته حال و گريان ديد . وى خود را در پاى آنان افگند و گفت براى من هيچ درد و مصيبتى جانكاهتر از جدا شدن از محبوبم نيست ؛ هرگونه شكنجه و ستم شاه را تحمّل مىكنم امّا جدا شدن از محبوب دلبندم را نمىتوانم ؛ و چاره جز اين نيست كه هم امشب عروسى كنيم تا شاه به هر صورت و هرچه پيش آيد از تصميم و نيّت خود درگذرد .
بامدادان مادر به برادر خيانتگرش خبر داد كه دخترش دوشينه شوهر كرده است . آن مرد آنچه روى داده بود ، به شاه عرضه داشت . پادشاه به شنيدن اين خبر خشمگين گشت و فرمان داد مادر و دختر و شوهرش را به دربار بياورند . امّا اين هر سه پيش از رسيدن مأموران خود را پنهان كرده بودند ، و چند ماه از جايى به جاى ديگر مىرفتند تا كسى آنان را نيابد . سرانجام به آكالزيكه رسيدند ، و پادشاه ايشان را در حمايت خويش گرفت .
نگرانى و وحشتى كه از احتمال وقوع چنين حوادث ناخوشايند و پراضطراب
سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 350
مساهمون: ژان شاردن
ص٣٥٠