چندان زيبايى و تازهرويى وى را پيش شاه ستودند كه سلطان دستور فرمود او را به دربار اصفهان بفرستند . برخى از دوستداران مارى به وى توصيه كردند به مينگرلى بگريزد يا جايى پنهان شود . او چون يقين داشت كه به هر روى به هر نقطهء قلمرو شاه ايران مخفى شود سرانجام كسان پادشاه بر او دست مىيابند ، علىرغم راهنمايى دوستدارانش در قلعهء تفليس سكونت اختيار كرد ، و اين عمل به منزلهء تسليم خود به كسى بود كه در طلبش مىكوشيد . آنگاه به ديدن زنان حاكم رفت . سپس به حاكم گفت : زنان تو جملگى مرا به دقّت تمام نگريستهاند تو نيز خود مرا مىبينى كه چگونه هستم . بنابراين به شاه بنويس كه من چنان كه برخى گفتهاند نه تنها زيبا نيستم بلكه جوانى را پشت سر نهادهام و هرگز شايستگى و سزاوارى عشق شاه را ندارم . از كرم و لطف شاه اميد دارم كه اجازه فرمايد باقى عمرم را كه بسى نمانده است در وطنم بگذرانم . سپس هديههاى گرانبهايى از جمله مقدار زيادى طلا و نقره و چهار دختر تازه جوان در نهايت زيبايى و دلارايى براى شاه فرستاد . پس از سپرى شدن سه ماه جواب شاه رسيد وى فرمان داده بود كه شهنواز خان مارى را به زنى بگيرد . حاكم با شور و شعف زياد به فرمان شاه عمل كرد ، و با اينكه زن ديگر داشت وى را به عقد ازدواج خود درآورد . مارى زنى دولتمند بود ، از اينرو شهنواز خان وى را سخت گرامى مىداشت ، و بيش از حدّ تصوّر احترامش مىنهاد .
اين نيز گفتنى است كه نخستين شوهر مارى پادشاه گوريل هنوز زنده است ، اما سخت پير و شكسته شده . وى در گرجستان به سر مىبرد . مارى دوشيزهاى زيباروى و لطيفهپرداز و خوشادا را كه از جملهء نديمههايش بود به پرستارى وى گماشته است . باشد كه رنج تنهايى و محروميت و حسرتش را بكاهد . با اين همه روزگار اين پير حسرت رسيده به تلخى و تعب مىگذرد . گاهى مارى خود به دلجويى وى مىرود ، و چندان كه بتواند به دلبرى و شيرينزبانى او را مىنوازد . چند سال پيش كه وى به مرز ايميرت آمده بود مارى او را دعوت كرد و هشت شبانروز به گرمى و مهربانى نگهداشت . شهنواز خان از مهربانى و دلجويى همسرش نسبت به شوهر اولش ناراحت شد ، و مارى كه سودازدگى وى را دريافته بود به او گفت : راستى حسد ورزيدن مردى سالخورده و بىرمق نسبت به پيرى از پا درافتاده و كور و تيرهبخت چه مسخرهآميز است .
بيشتر بزرگان و اعيان گرجستان ظاهرا مسلمانند . گروهى بدين اميد به اسلام
سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 349
مساهمون: ژان شاردن
ص٣٤٩