تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 343

مساهمون:

ص٣٤٣
در زندان ماند ، و از آن پس به شيراز انتقال يافت . در آن‌جا نيز گرفتار شكنجه‌هاى سخت و طاقت‌فرسا بود تا سرانجام در سال 1624 ميلادى درست هنگامى كه سپاهيان ايران بر سراسر گرجستان تسلّط يافته بودند به طرز وحشتناكى كشته شد . توضيح اين‌كه شاه به امامقلى خان فرمانرواى شيراز نوشت به هر روى كه بتواند به وعده يا وعيد ، شكنجه ، زدن تازيانه كتايون را به قبول دين اسلام ناچار كند . امامقلى خان فرمان شاه را به كتايون نشان داد ، و بر اين گمان بود كه وى به محض رؤيت فرمان شاه مسلمان مىشود ؛ اما اين خيالى باطل بود چه نه تهديد ، نه تازيانه ، نه شكنجه‌هاى ديگر در روح و تصميم اين زن قهرمان خللى وارد نياورد . سالها رنج ضرب چماق ، سوختن از آهن گداخته و دردهاى جانفرساى ديگر را به خاطر دوستدارى حضرت مسيح و ايمان به وى تحمّل كرد و سرانجام پس از تحمّل اين رنجهاى دردناك تنش بر روى تودهء اخگر سوخته شد . جسدش را در مزبله انداختند ، ولى مبلّغان مسيحى اگوستن مقيم شيراز در تاريكى شب جسد را از ميان زباله‌ها بيرون آوردند ، موميايى كردند و در خفا به وسيلهء يكى از مبلّغان براى تهمورس فرستادند . شاه عباس با سپاهيانش كه به رهنمايى مهرو پيش مىرفت رو به گرجستان نهاد . در جريان پيشروى روزبه‌روز بر عدهء جنگاوران ايران افزوده مىشد ؛ زيرا بعضى از گرجيان به اميد نيل به وعده‌هايى كه به آنها داده مىشد به صفوف سپاهيان ايران مىپيوستند ، و بعضى ديگر از ترس يا حسّ انتقامجويى از كسانى كه به آنان آسيب و زيان رسانده بودند با لشكريان ايران همراه مىشدند . لهراسب خود را آمادهء نبرد كرده بود و اميد بر اين بسته بود كه سپاهيان ايران را در جنگلهاى انبوه گرجستان به دام اندازد ، و ناچار به تسليم كند . وقتى لشكريان وارد جنگل شدند و در پيشروى با مشكلات و موانع فراوان رويارو گشتند شاه پنداشت به بيراهه درافتاده‌اند ، و در راهنمايى به او خيانت كرده‌اند . وقتى كه نزديك بيست و پنج فرسنگ در داخل گرجستان پيش رفتند لهراسب كه سپاهيان خود را دو قسمت كرده بود با افگندن تنهء بسيارى از درختان جنگلى در دو سوى مسير راه حركت را هم از جلو و هم از عقب بر روى سپاهيان ايران بست ، چنان كه نه پيشروى مىتوانستند و نه بازگشتن . شاه از مشاهدهء اين وضع متوحش و هراسان گشت . مهرو از بيم آن‌كه مبادا در راهنمايى بدفرجام به خيانت متّهم گردد به شاه عرضه داشت : اعليحضرتا ، من در مدّت سه روز شما و همهء سپاهيان را روى سرم مىگذارم ، و از اين بن‌بست بيرون مىبرم . آن‌گاه