بود و چنان نمود كه پرى خواهر لهراسب دلباخته و عاشق بىقرار اوست ، وسيلهء پيك مورد اعتمادش چندين نامهء عاشقانه براى وى فرستاده ، و پيمان سپرده همسر ديگرى جز او نشود ، و اين لهراسب دروغزن و خيانتگر است كه از اين پيوند جلوگيرى مىكند .
با تمام اين مقدّمات شاه ايران در انديشهء كارهاى مهمّتر بود ؛ و سر پيكار با مخالف عشق خويش نداشت ، و بر اين نيّت بود و مىكوشيد سراسر گرجستان را پى سپر بادپايانش كند . در جمع سپاهيان شاه عدّهء زيادى از گرجيها خدمت مىكردند ، و گروه بسيارى از بزرگان دربار آن سرزمين نيز سرسپرده و حامى شاه ايران بودند ، و مهرو پيوسته در ترغيب و تشويق بزرگان گرجستان به طرفدارى از ايران سعى بليغ داشت . افزون بر اينها دو تن از پسران تهمورس و يك برادر و يك خواهر لهراسب در دربار ايران به گروگان بودند . بعلاوه شاه عباس گروهى از برجستگان گرجستان را متديّن به دين اسلام كرده بود تا به هنگام ضرورت از وجودشان استفاده كند . او به يقين مىدانست به يك حمله بر سراسر گرجستان مسلّط مىشود ، و بر اين نيّت بود كه هر قسمت را به يكى از شاهزادگان گرجى مسلمان بسپارد . سپس نامهاى به تهمورس نوشت كه لهراسب مردى سركش و حقناشناس ، نادان و بىشعور است و قابل سلطنت نيست . من بر اين نيّتم كه او را از پادشاهى طرد ، و سرزمينش را به كشور خود منضم كنم ؛ و وظيفهء تست كه وى را دستگير و تسليم من كنى يا بكشى . ضمنا نامهاى به همين مضمون براى لهراسب فرستاد ، و او را به كشتن تهمورس دعوت كرد . آنگاه به لوءلوء بيگ فرمانده قسمتى از سپاهيانش كه در مدى متوقف بود فرمان داد كه با سى هزار سوار به گرجستان حمله برد و سراسر آن كشور را به آتش و خون بكشد . اتفاق را چنان روى نمود كه تهمورس و لهراسب از مضمون نامهاى كه شاه به هر كدام فرستاده بود آگاه شدند ، و چون دريافتند كه هر دو در معرض نابودى مىباشند دشمنى را رها كردند ، همدل و همداستان شدند و براى اينكه دوستى و اتفاقشان هرگز به دشمنى و نفاق نينجامد لهراسب خواهر زيبايش دارژان را به زنى به تهمورس داد . شاه عباس به شنيدن اين خبر چنان به خشم آمد كه بر آن شد سر پسران تهمورس و ديگر گروگانهاى گرجى را با دست خود از تنشان جدا كند . سرانجام تصميم كرد هرچه سريعتر تهمورس را و لهراسب را كه بدانگونه وى را توهين و تحقير كرده بودند مجازات كند ، و از ميان بردارد .
تهمورس وقتى از نزديك شدن سپاه ايران به گرجستان باخبر شد ، در انديشهء
سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 341
مساهمون: ژان شاردن
ص٣٤١