مصيبتهايى كه در تمام دوران زندگى بر او وارد آمده بود آبديده و استواركارش كرده بود از طرف شاه ايران تهمورث خان نام و لقب يافت . زمانى كه پدرش درگذشت وى در دربار ايران به گروگان مىزيست . شاه تهماسب او را به كشور خويش آورده بود و در نوباوگى با عباس ميرزا - شاه عبّاس كبير بعد - كه همسالش بود در يكجا و با هم به سر مىبردند ، و از مواظبتها و نكوداشتهاى شاهانه بهرهور بودند . وى به روش و به شيوهء درباريان بار آمده بود ، وقتى پدرش مرد ، مادرش كتايون كه زنى زيبا و هوشمند و خردور بود و ايرانيان وى را ماريان (
mariane
) مىخواندند به سلطان خدابنده نوشت : اعليحضرتا ، شوهرم درگذشته ، از آن شاهنشاه مفخّم استدعا مىكنم اجازه فرماييد تهمورس بيايد تا جاى پدرش به سلطنت بنشيند . من برادرش را به خدمت مىفرستم تا جاى وى به گروگان باشد .
شاه بعد از اينكه تهمورس را سوگند داد كه تا پايان عمر تابع و فرمانبر ايران باشد او را به گرجستان بازفرستاد .
سيمون پادشاه كارتوئل (
cartuel
) كه پيش از اين نامش در ميان آمد ، در اوايل پادشاهى شاه عبّاس بزرگ درگذشت و پسر ارشدش لهراسب جانشين او شد .
اما چون هنوز كوچك بود و به سنّ بلوغ نرسيده بود صدراعظمش كه مردى هوشمند و زيرك و كاردان و با كفايت بود و گرجيان او را مهرو (
mehrou
) و ايرانيان مراد مىناميدند و فرماندار تفليس بود ، ادارهء امور كشور را به عهده گرفت . مهرو دخترى نازآفرين ، زيبا ، دلستان و هوشربا داشت ، و لهراسب از دل و جان به او عشق مىورزيد . امّا صدراعظم كه نژاد از بزرگان نداشت و از خانوادهء متوسّط برخاسته بود اين پيوند را مصلحت نمىشمرد و به سختى مخالفت مىكرد ، و نمىگذاشت اين دو دلدادهء بىآرام يكدگر را ديدار كنند . يك روز كه بىهنگام آنان را به خلوت و در حال عشقورزى ديد به شاه لهراسب گفت : اعليحضرتا ، پاس حرمت دخترم را نگهداريد و آبروى مرا و خانوادهء مرا مريزيد ؛ اگر واقعا دوستش داريد و لايق همسرى شماست وى را به زنى بگيريد ، و گرنه با او به خلوت ننشينيد . لهراسب در جواب صدراعظم سوگند ياد كرد كه جز او زن ديگر نمىگيرد و به خلوت بدينگونه مهرو را رضا كرد كه تا موقع ازدواج رسمى با دخترش معاشقه كند . اما ازدواج هرگز صورت نپذيرفت ، زيرا مردم گرجستان مخصوصا درباريان از زن و مرد به اين پيوند مخالفت مىكردند و مىگفتند هرگز از ملكهاى كه از خانوادهء پست و بىنام و نشان برخاسته