گشتم ، و از بسيارى سرور يكايك آنان را در آغوش فشردم . پس از پايان يافتن معانقه و احوالپرسى آنژ مرا به كنارى كشيد و سرگذشت خود را از ساعتى كه به اسارت ينىچريها درآمده بود چنين تعريف كرد : تو مىدانى كه عساكر عثمانى چگونه مرا به فرمان نوكر خيانتگر قديمت دستگير و به فرماندار نظامى تسليم كردند . آن خيانت پيشهء دروغزن به فرماندار گفت كه شما سيصد اكو به او بدهكاريد . همچنين اظهار داشت شما سفير هستيد و به مينگرلى آمدهايد تا ثروت عظيمى را كه در اينجا داشتهايد تصاحب كنيد ؛ و اگر او اين ثروت گران را به چنگ بياورد تا آخر عمر متنعم خواهد بود . اين غدّار خائن به عساكر زير فرمانش دستور داد در طول راه رفتن به قلعه مرا مغلول و شكنجه و آزار كنند امّا آنان بر خلاف دستور و اصرار وى به رعايت لباس روحانيّت كه در بر داشتم با من به مدارا رفتار مىكردند . ميان آن عساكر يك ايتاليايى تازه مسلمان بود كه بيش از ديگران به من مهربانى مىكرد . من تا مىتوانستم آهسته گام برمىداشتم و به تأنى پيش مىرفتم و سر عساكر را به هر بهانه و تدبير گرم مىكردم تا رفيق شما فرصت فرار پيدا كند و من مىدانستم كه او خود در اين خيال است . وقتى پيش فرماندار رسيديم وى از اين مرد دروغزن پرسيد : آيا ارباب تو همين مرد است كه دستگير كردهاى ؟ او جواب داد : نه ، امّا مسلما اين مرد خبر دارد كه او كجاست . و من در جواب فرماندار كه پرسيد ارباب اين مرد كجاست گفتم : من نمىدانم ؛ همينقدر آگاهم كه او مىخواست به تفليس برود . فرماندار پرسشهاى ديگرى نيز كرد و من جوابهاى سنجيده و مناسب دادم . سرانجام خطاب به من گفت : تو بايد سيصد اكويى را كه او به اين مرد بدهكار است بپردازى . در جواب گفتم : ارباب سابق اين مرد راهب پارسا و پريشان روزگارى بود كه براى مطالعه و بررسى اوضاع و احوال گروه مبلّغان مينگرلى به اين سرزمين سفر كرده بود . من نيز پس از آگاه شدن بر جريان اوضاع و احوال بد آنان به اينجا آمدهام و بيش از اين از كار و احوال او هيچ خبر ندارم . من خود نيز آه در بساط ندارم و همه مردم كوتاتيس از شاه تا گدا مىدانند كه از جمله بينوايانم . فرماندار قلعه دستور داد جيبها و لباس مرا جستجو كنند . كمربندى را كه شما به من داده بوديد و هفت پيستول در آن بود پيدا كردند . به راستى هم جز آن چيزى نداشتم ؛ و رفيق شما بر خلاف دستورى كه به او داده بوديد از جواهرات چيزى به من نداده بود ، و اين نيز از غايت لطف و كرم خدا بود . فرماندار وقتى ديد كه من جز اين مبلغ كمپولى و جواهرى ندارم ، به نوكرت برآشفت و گفت : پس آن همه پول و
سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 324
مساهمون: ژان شاردن
ص٣٢٤