تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 325

مساهمون:

ص٣٢٥
جواهر كه براى من تعريف كرده بودى كجاست ؟ اين راهب گداى بيچاره را اين‌جا آورده‌اى كه مرا مسخره كنى . اى بىشرف ناداشت ، هم اكنون فرمان مىدهم كه مغزت را به ضرب چماق پريشان كنند . آن مرد غدّار از ترس به لرزه درافتاد و گفت : اى سرور ، ثروتى كه از آن با شما سخن گفتم هم اكنون در دست رفيق ارباب من است كه در منزل اسقف ژاناتل مىباشد . فرماندار در حالى كه سخت به خشم آمده بود گفت اى پست‌تر از سگ ، پس چرا او را دستگير نكردى و نياوردى . آن‌گاه چند عسكر را به جستجو و جلب او فرستاد . به شنيدن اين سخن وحشتى عظيم بر من مستولى شد ، از آن‌كه ترسيدم بر او دست يابند و گرفتارش كنند . اما ديرى نپاييد كه وحشتم به شادى مبدّل شد ، چه عسكرها خبر آوردند كه او گريخته است . فرماندار نظامى به شنيدن اين خبر در غضب شد ، و آن مرد خائن رذل را مورد عتاب و خطاب قرار داد . او از شدّت ترس مىلرزيد و بر خود مىپيچيد ، و در اين انديشه بود كه خداى بزرگ و دانا چگونه رفيق شما را با آن همه جواهر و اجناس نفيس از چنگ او نجات داده است . مقارن اين احوال من به فرماندار نظامى توضيح دادم كه اين مرد بىشرف شرير به جاى نيكيهاى بسيارى كه اربابش در حق او بجا آورده چه بديها كرده ، گفتم اين دروغزن دور از مردمى مزد نوكرى خود را گرفته و هيچ طلبى ندارد . شب بنا به دعوت فرماندار با او شام خوردم و همين كه دانست پزشكم ، پنداشت مريض شده است . من او و چند تن از نظاميان را كه بيمار بودند مداوا كردم . فرماندار آن سرباز ايتاليايى جديد الاسلام را به مراقبت از من گماشت . نوكر شما به او سفارش كرد مرا در غل و زنجير كند تا نگريزم اين بىشرف پست‌فطرت براى شكنجه كردن من تدبيرها مىانديشيد . روز بعد دو شخصيّت بزرگ از طرف ملكه و ژاناتل در طلب آزادى من آمدند و پيغام آوردند كه من پزشك مخصوص اعليحضرتين هستم . هنگام ظهر دو نفر ديگر از سوى يك شخصيّت مهم كشور در طلب من آمدند تا همسر او را كه بيمار شده بود درمان كنم . آن شخصيّت معتبر كه شنيده بود مرا به جرم داشتن وام در بند كرده‌اند پيغام داده بود كه قرض مرا هر چند كه باشد مىپردازد . با اين‌كه روشن‌تر از روز بود كه من وامدار نبودم فرماندار بيست و پنج اكو گرفت و آزادم كرد ؛ و به گفته نوكر خائن تو كه پيوسته تكرار مىكرد نبايد به گرفتن كمتر از هزار اكو قانع شود ، اعتنا نكرد . آن‌گاه براى معالجهء زن آن شخصيت معتبر به خانه‌اش رفتم و به معالجه بيمار پرداختم