چيزهاى گرانبهايى را كه زيرزمين در زير سقف اتاق ، و در جنگل پنهان كرده بودم يافته و چون جرأت نكرده همه را با خود بياورد نصف آنها را همراه آورده و نيمهء ديگر را به يكى از نوكران بسيار امين خود سپرده است ، و او پس از اينكه اسبها به قدر كافى رفع خستگى كردند ، روز يازدهم از آنجا حركت كرده است . اين را نيز بگويم كه در طىّ اين راه به لطف خداى بزرگ هيچ حادثهء ناموافقى براى ما روى نداده است .
شنبه يازدهم ، مقارن هشت ساعت بعد از ظهر شاد و خرّم وارد كوتاتيس شديم .
آنژ مرا به خانهء ژاناتل برد . وى گفت من ديروز از تهديد و توهينى كه نوكر سابق شما روز اوّل ژانويه نسبت به شما كرده آگاه شدم . اگر قبلا از اين حادثهء بد آگاه شده بودم هرگز در كوتاتيس نمىماندم .
آنژ و كسان ما كه نسبت به اين اتّفاق كمترين توجه و اعتنا نداشتند از من خواستند روز يكشنبه تا ظهر استراحت كنند . من موافقت كردم ، و گفتم ناهار خوبى آماده كنند . نيمروز ، به هنگامى كه براى صرف ناهار پشت ميز غذاخورى نشسته بوديم به ناگاه نوكر سابق من با بيست نفر ينىچرى مسلح وارد خانه شد و به جستجوى من برآمد ؛ و در حالى كه عربده مىكشيد شنيدم كه با خشم و غضب تمام گفت : آقاى من كجاست . او مىخواست مرا بكشد و موفق نشد ، اكنون من آمدهام و بىگمان به كشتنش موفق مىشوم .
چون مرا در آنجا نيافت به جستجويم وارد اتاق ديگر شد . در آن هنگام رفيقم جلو او را گرفت ، در پايش افتاد ، گريست ، و به زارى گفت : دوست عزيزم ، من به تو چه بدى كردهام كه مىخواهى مرا بكشى ؟ اگر رفيقم به تو بدرفتارى كرده ، و يا طلبت را نداده من گناهى ندارم ، هرچه مىخواهى بگو تا بدهم . خواهش مىكنم دستور بده اين عساكر از اين اتاق بيرون بروند .
نوكر خيانتگر خواهش رفيقم را پذيرفت ، آنگاه وارد اتاق غذاخورى شد .
وقتى نگاهش به پزشك آنژ افتاد به ينىچريها گفت : اين مرد را دستگير كنيد تا نزد فرماندار نظامى قلعه ببريم . عساكر بىدرنگ آنژ را گرفتند و به قصد غارتگرى به جستجو پرداختند . خدا را شكر كه جز چند جامه نمد كه در بعضى مواقع به جاى مانتو مىپوشيديم چيزى به چنگشان نيفتاد ، و كيسههاى پر از جواهر و طلا و نقره را كه پنجاه هزار اكو مىارزيد نديدند و از دستبرد آنان محفوظ ماند .
بعد از اينكه عساكر عثمانى - ينىچريها - از خانه بيرون رفتند يكى از نوكران
سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 322
مساهمون: ژان شاردن
ص٣٢٢